چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389  12:31 ق.ظ

سلام..این داستان و امروز توی وبلاگ مسعود میلان خوندم..خیلی خوشم اومد و گفتم براتون کپی کنم 

عاشقه یکیم ولی همه رو دوست دارم

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس ......

بقیه در ادامه مطلب


نظرات()       
دوشنبه 7 دی 1388  06:50 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه دوستان عزیز..امیدوارم حالتون خوب باشه و این ایام مارو هم از دعا خیرتون بی نصیب نذاشته باشین..من که به نوبه خودم دعاتون کردم....عاشورا هم تموم شد..344 روز دیگه مونده به محرم....یک سال باید عمرمون بگذره تا دوباره این ایام بیاد....ما خوشیم به همین چند روز دیگه...عکسایی و که میبینین به وسیله دوستم هامون که با یکی دیگه از دوستام رفته بود خونه فامیلشون تا فیلم بگیره گرفته شده و مربوط به مراسم آتش زدن خیمه ها هست...هر سال ظهر عاشورا چند هزار نفر جلوی هیئت ما جمع میشن تا این مراسم و که به وسیله ما برگزار میشه رو ببینن....
قبل از اینکه برسیم به خیمه ها که هر سال 5 تا بود و امسال به دلیل نا معلومی که تا حالا متوجه نشدم 3 تا شد داشتم زنجیر میزدم....یهو خواننده این شعر و خوند که میگفت یا حسین بن علی تو به میدان میروی ...بحر قران میروی...این شعر و خیلی دوست دارم...بهو اشکم در اومد..سرم و بالا گرفتم دیدم کلی دارن ازم فیلم میگیرن..(ضایع شدیم رفت..!!)..بعد از اون شعر سریع اومدم پیشه خیمه ها تا وسطه جمعیت و خالی کنم..دیدم چند نفر دارن دستبند های سبز بین مردم پخش میکنن..منم بهشون کمک کردم..این دخترا هم که آدم و ول نمیکنن..(آقا یکی به ما میدی؟؟..یکی به من بده...آقا من....به من دو تا بده....هی پشتت و میزنن..سرتو میزنن...دستتو میکشن..اوه اوه )..بالاخره مراسم هم انجام شد تموم شد تا سال دیگه که اگه خدا عمری داد باشیم و برگزارش کنیم....
شام غریبان:دیگه هیچ حالی برای زنجیر زدن نمونده بود...پشتم همه درد میکرد..راه نمی تونستم برم...برای همین هم زنجیر نبردم ... با هامون و فرزین رفتیم...یه ذره طبل زدم..با خودم گفتم آرش تموم شداااا...برا همین زنجیره دوستام و گرفتم و باز هم زدم...هیییی.....چند تا خیابون و که یکیشون  و به دلیل وجود یه بقعه هر شب میریم رفتیم و برگشتیم برای مراسم شام غریبان..4 تا شمع روشن کردم...یکی که برا امام حسین بود..یکی برای خودم..یکی برای اونی که اندازه همه دنیا دوسش دارم و یکی هم برای یکی از دوستام که کلی گفته بود آرش دعام کن...
شب داشتیم بر میگشتیم خونه که شنیدم چند تا خیابون رشت هم شلوغ شد...البته وقتی ما رسیدیم خبری نبود..داشتیم بر میگشتیم خونه دیدیم یکی از خواننده های ما داره توی هیئت مجاور میخونه...ما هم جو گیر شدیم رفتیم اونجا هم زنجیر زدیم...وقتی برگشتم خونه ساعت 1 بود...اومدم خونه شنیدم چند تن از هموطنانمون در روز عشورا شهید شدن....از همین جا به همه خوادشون و ملت بزرگ ایران تسلیت میگم..
شاد..پیروز ..موفق باشین





بقیه عکس ها در ادامه مطلب
 


نظرات()       
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic