تبلیغات
مینویسم واسه دله خودم . . . - مطالب خاطرات
دوشنبه 6 اردیبهشت 1389  02:55 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلام. امیدوارم حالتون به خوبی حال من یا بیشتر باشه ان شا لله...
5 شنبه غروب بود که منو محمد دوستم قرارمون و با دیگر دوستان کنسل کردیم  تا آخر هفته رو از رشت بیرون بزنیم..ولی نه مثل همیشه....اینبار 365 کیلومتر دور تر از رشت و در تهران گشتیم....
پرسپولیس،صبای قم....ساعت 19 ورزشگاه آزادی
از طرفی که ما خیلی بچه های درس خونی هستیم قرار بر این شد تا اول کلاس کنکور و بریم و بعد از اون ساعت 2 حرکت کنیم که با حساب تخیلی محمد ما باید 5/30 تهران بودیم که البته با افتتاح اتوبان رشت قزوین به وسیله دولت کریمه و خدمتگذار!!! بعد از چندین سال زمان 5/5 ساعته به 4 ساعت تقلیل یافت
قرار بر این شد تا داداشم هم باهامون بیاد.....اولین تجربش آزادی بود..ما که از 12 سالگی شهید عضدی رفته بودیم توی 20 سالگی به آزادی رسیدیم....با این حساب آخر و عاقبت اشکان آلیانز آرنا میشه!!!!!!
عرض میکردم....ساعت 2 بود که از رشت راه افتادیم و در مقطعی از راه با نامردی پلیس محترم و جاگیری در قسمت سر پایینی راه سرعت 127.5 km/h مارو گرفتن و 20 تومن ناقابل به ما ضرر زدن...
با مواجه شدن به ترافیک اتوبان کرج تهران ساعت 6.35 بهآزادی رسیدیم ( ولی این آزادی کجا و اون آزادی کجا!!!)
قسمت زیرین ورزشگاه که پر شد بود و ما به ناچار به طبقه دوم عزیمت کردیم....
وقتی وارد تهران شدم یه جورایی دلم از خیلی چیزا گرفت......نمیتونم.........

بقیه در ادامه مطلب





نظرات()       
جمعه 30 بهمن 1388  10:50 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلام...امیدوارم حال تو که الان داری اینو میخونی خوب خوب باشه.....
از دیروز که توی کتابخونه بودیم با سعید یکی از دوستام (یعنی دوسته صمیمی دوسته صمیمی من که از تولد دوسته دوسته صمیمی من باهاش دوست شدم) قرار گذاشتیم تا جمعه از شهر بزنیم بیرون..یا طبیعت یا دریا...بالاخره جمعه رسید و طبق قرار قبلی سعید رفت دنبال بساط غذا....من هم که کلاس داشتم قرار شد ساعت 2.5 از اینجا راه بیفتیم...
هامون (دوستم) هم که کارش معلوم نبود میاد یا نه و خدا کنه که مشکلش درس بود و چیزه  دیگه ای نبود ،گفت نمیام...من موندم و  فرزین وسعید و سامان.....
بعد از نهار قصد سفر نمودیم....طبق معمول این فرزین کلی وقتمون و گرفت تا حاضر شه و بیاد...سرتون و درد نیارم..تا ما از این رشت بریم بیرون ساعت شد 4.30.....قرار بر این شد تا بریم انزلی...هوا هم که میرفت تا هر چی بارون داره به سره مبارک ما بریزه....
رفتیم کنار ساحل و چادر زدیم.....هوا سرد بود در حد بنز.....با همه مشکلات لباسی عوض کردیم تا پس از مدت ها فوتبال کنیم......گل اول آرش..گل دوم آرش..گل سوم (یادم نیست....سعید و فرزین هم 2 تا گل زدن تا ایکه یه پرشیا نامرد توپه عزیزمون و ترکوند و ما موندیم و لاشه توپ!!!!!
اومدیم کنار چادر تا آتیش روشن کنیم که با سگ مواجه شدیم..البته سگه نازنینی بود...از طرفی منم عاشقه سگ...کلی نازش دادم...حالا مگه زبون میفهمه..هر چی بهش میگم برو عزیزم..برو دیگه ....نمیره....آخرش هم با داده دوستم ترسید و فرار کرد.در همین اوصاف بودیم که هوا شروع کرد به باریدن..حالا نبار کی ببار....ما هم مجبور شدیم سریع وسایل و جمع کینم بریم توی یکی از آلاچیق ها.....
صاحب اون محل هم کلی به ما لطف کرد و برامون آتیش آورد تا خودمون و گرم کنیم....همه چیز ردیف بود و جای هامون خالی ....بالاخره با همون آتیش تونستیم غذا رو آماده کنیم....
هر چقدر بارون زیاد میشد ساحل هم از وجود انسان خالی تر میشد و هوا هم تاریک تر....در همین حال بود که برق رفت و . .. . .
بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اسفند 1388
نظرات()       
یکشنبه 3 آبان 1388  11:47 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلتم..پس از مدت ها اومدم و وبلاگم و آپ کردم...

امیدوارم حال همگی خوب باشه....جون اتفاقات مهمی نیفتاد گفتم پستی نذارم و سرتون و درد نیارم

امروز صبح ساعت 8:30 بیدار شدم تا برم شرکت اینترنت، ای دی اس ال و شارژ کنم....دیدم یکی از همسایه هامون توی کوچه هست ...قیافش هم شبیه این آدمای عصبانی و گیج شده بود...فهمیدم دنباله یه چیزی داره میگرده...دایی دوستمم کنارش واستاده بود....رفتم گفتم چی شده..گفت این صدای گربه چیه...اعصابه مارو خورد کرده..یه ذره اینور و اونور و نگاه کردم..اول فکر کردم رفته توی پارکینگمون....بعد دایی دوستم گفت صدا از توی ماشینته....منم با کلی تعجب اول فکر کردم نکنه رفته باشه توی ماشین...بعد کاپوت جلو رو بالا زدیم خبری نبود..ولی چیزی که معلوم بود این بود که تو ماشین بود..بالاخره با کلی جستجو فهمیدیم گربه بیچاره رفته توی چرخ..نمی دونم چی شد سریع دایی دوستم که سره خیابون مغازه نصب دزد گیرو از این چیزا داره گفت خودت میشینی یا من بشینم درش بیارم...کاش با دستام طفلک و در میاوردم....سریع نشست و 2 متر جلو رفت که گربه بی نوا افتاد پایین...یه بچه گربه سفید و مامانی بود...اولش حرکتی نکرد...بعد مثه این آدمایی که دارن جون میدن اینور اونور شد . یهو از گردنش خون زد بیرون....بیشتر حالم داشت بهم میخورد تا  دلم براش بسوزه..

کلا زیاد به این چیزا که میگن گربه شومه و  . .  اعتقادی ندارم..گربه هم مثه بقیه حیووناست دیگه....حالا هر اتفاقی امروز می افتاد بیرون دوستم می گفت قبرای کشته شدنه گربه بود...بالاخره 3 تومن هم پیاده شدیم ماشین و بردیم کارواش تا به خونه کثیف اون موجوده سیاه بخت دست نزنم...یه جوری بود.........

اومدم خونه تا عکس جسد بی جانش و براتون بگیرم و بذارم که دیدم جا تر و بچه نیست..معلوم نبود کی برداشت و تمیزش کرد. . .

حالا 3--4 تا گربه چاق هم تو کوچمون هستن که شبا بعضی وقتا با هم دعوا میکنن ناجور..باید اونارو هم بزنم بکشم...زیادی دیگه دارن پر رو میشن...

شب داشتم میرفتم خونه فرزین دوستم تا با هم بریم باشگاه یکی از اون گربه ها که شبا دعوا میگیرن بد نگام میکرد..شاید مادر  اون بچه گربه بود..با عقله ناقصش فکر میکنه من کشتمش دیگه.....

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 8 مهر 1388  01:18 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
دوشنبه 6 مهر 1388  01:04 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلام...روز سوم مسافرت منو فرزین از ساعت 10 صبح شروع شد....چون قرار بود کوروش(یکی از دوستان صمیمی انجمن پرسپولیس نیوز سابق و حمید میوز فعلی ) و بعد از ظهر ببینیم و صبح هم کاری نداشتیم،گفتیم صبح بگیریم و بخوابیم تا خستگی دیشب یه جوری جبران شه...ساعت 10 از خواب بیدار شدیم....رفتیم حموم...(البته تنهایی!!!)..بعد 1 ساعتی با موهامون ور رفتیم..البته بیشتر موهای فرزین!!!!!..بعد چون دیر از خواب بیدار شده بودیم دیگه صبحونه نخوردیم و یه راست رفتیم سراغ نهار...

بعد از نهار رفتیم حرم...یه دوری زدیم ....اومدیم نشستیم....نمی دونم چرا خسته بودم....بالاخره با کوروش هماهنگ کردیم برای ساعت 7 جلوی سنتر شاب پروما....ساعت 3 بود برگشتیم هتل برای خواب..اومدم نت دیدم یکی از عزیزان تو نت هست....1 ساعت و نیمی حرف زدیم ...گرفتم خوابیدم...البته فرزین که نذاشت..همش حرف میزد....کلی باهاش مشورت کردم...حالا خیلی هم بدرد نخورداااا...یه دکلمه ای تو گوشیش داشت که من لینکش و  توی ادامه مطلب براتون میذارم..خیلی قشنگ بود...تقریبا حرفه دله خودم بود...3--4 بار گوش کردم...چند بار هم اشکمو در آورد....بالاخره ساعت 6:30 شد..ما حاظر شدیم که بریم ....

عکس و آهنگ و بقیه خاطره در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 6 مهر 1388
نظرات()       
یکشنبه 5 مهر 1388  01:53 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلام..نمی دونم چرا از وقتی از مشهد برگشتم سحر خیز شدم..دیگه شب کاری و بوسیدم گذاشتم کنار..البته خوبه..از هفته دیگه که دانشگاه شروع میشه راحت تر می خوابم و امکان تصادف به زیره 0 میرسه ..

روزه دوم مسافرت به مشهد اینجوری شروع شد........کوروش  که  هنوز خستگی مسافرت دیروز تو تنش بود  صبح خوابیده بود و گوشیشو جواب نمیداد.....در نتیجه قرار ما با کوروش و سعید کنسل شده بود.....صبح رفتیم آرامگاه نادر شاه...

بدلیل اینکه آرامگاه نادر در  اون طرف حرم بود و ما توی خیابون طبرسی بودیم قرار شد از توی حرم بریم....یعنی اول بریم یه خورده زیارت ..بعدش هم سیاحت....به حرم رسیدیم ...جلوی در بازرسی بدنی حرم بودیم که یکی از این خادمای حرم وقتی داشت منو میگشت به تی شرتم گیر داد و گفت این چیه پوشیدی..همین تی شرتی که  عکس وبلاگمه....گفتم مشکلش چیه.؟؟فکر میکنه میگه...عکس آدم روشه..میگم مگه قرار عکسه حیوون باشه؟؟؟!!!! دوباره فکر میکنه میگه چرا انگلیسی نوشته..ما ایرانی هستیم..میگم خوده امام رضا مگه ایرانیه که  این همه ادم دوسش دارن میان زیارتش..میگه اصلا تو میفهمی چی نوشته اینجا..میگم نوشته get cash for life...میگه یعنی چی...میگم پول بده برای زندگی...فکر میکنه..مگیه اصلا نمیشه با این بری تو..منم گفتم اصلا حالا که اینجوری شد دیگه نمیام حرم..از همین پشته در زیارت میکنم.....

عکس و بقیه  خاطره در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 5 مهر 1388
نظرات()       
شنبه 4 مهر 1388  05:57 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

ساعت 2 بعد از ظهر از رشت حرکت کردیم.... چون  ما تنها بودیم و پسرای خوبی هم بودیم چند تا خانوم محترم به منو فرین همش هله  هوله میدادن بخوریم...توی راه که یه فیلم واقعا چرت و پرت گذاشته بودن که صدا از تصویر عقب تر بود..منم اصلا حوصله دیدنشو نداشتم...یه ذره فکر کردم به (؟؟؟)...یه ذره اومدم نت ....دوباره فکر کردم..خوابیدم...بالاخره تموم راه اینجوری گذشت ساعت 12 بود رسیدیم مشهد....توی راه هتل بودیم که سعید (perspolis ariaei) یکی از دوستان گل انجمن پرسپولیس نیوز سابق و حمید نیوز  فعلی  واسمون زنگ زد گفت که حتما بیا و ببینمت...قبلش با هم هماهنگ کرده بودیم..اما گویا فردا کار داشت و حتما باید امروز میدیدیم همدیگرو....بالاخره گفت من ساعت 1:30 سره میدون؟؟ آها عدل خمینی منتظرتونم...من هم واقعا دوست داشتم سعید و ببینم...بالاخره رفتیم هتل...سریع لباس عوض کردیم.....ماشین گرفتیم و رفتیم سره قرار!!!!!

سعید اومد...با هم رفتیم....سعید نهار گرفت و مارو برد خونه خودشون...خیلی مارو خجالت داد...2 تا از دوستای سعید هم اونجا بودن..محمود و من اول بجا نیاوردم...ولی یه ذره که نشستم یادم اومد که توی انجمن چند بار با هم چت کرده بودیم...یکی دیگه از دوستای سعید به نام امیر هم اونجا بود......قلیون آوردن...من سرم درد میکرد و نکشیدم!!...یه 2 ساعتی اونجا بودیم و  از بچه های انجمن و  خوده انجمن و رفتار های بعضی از افراد حرف میزدیم....بعد رفتیم بیرون...قرار شد بریم پارک ملت..کوروش هم که کیش بود..وگرنه هماهنگ میکردیم تا اون هم بیاد تا سعید که خیلی دوست داشت اون و ببینه، میدیدش..

عکس و بقیه خاطره در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 5 مهر 1388
نظرات()       
جمعه 27 شهریور 1388  09:21 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلام....ساعت 6 از  خواب بیدار شدم..خیلی برای امروز استرس دارم...روزه مهمیه بریای من....یه یک ساعتی فکر کردم  و بعد گفتم بیام و یه سری اتفاقات عجیب و عشقی که برای یکی از دوستان خیلی گلم افتاده بود و برای شما تعریف کنم و ازتون بخوام کمکم کنید....

مدتی بود یکی از دوستان تو خودش بود...هر چی ازش علت و جویا میشدم حرفی نمی زد....اصلا به حرفای ما توجهی نمیکرد...بالاخره یه روز نشست و برام یه سری جریان و تعریف کرد...مثله اینکه به تازگی با دختری بنام مهسا دوست شده بود.....از مجتبی که تا الان اصلا اهل این بازی ها نبود بعید بود.....من فکره هر چیز و میکردم بغیر داستان عشقی!!!!!.....

خودش همیشه میگفت دخترا ( نه همشون) پسرارو برای سرگرم کردن خودشون میخوان...خودش میگفت دختر خوب خیلی کمه....میگفت تا زمانی تفریح دارن و تنها نیستن تو براشون هیچی نیستی....ولی وقتی اومدن خونه و تنها تو اتاقشون نشستن و سرگرمی نداشتن تو میشی وسیله سرگرمیشون....به تو  زنگ میزنن تا وقتشون و پر کنن...منم به این حرفاش تا حدوده زیادی اعتقاد داشتم...بعد از یه دوره و یه تجربه که این اعتقادم سست شده بود دوباره بهش برگشتم....

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:شنبه 28 شهریور 1388
نظرات()       

تا جایی گفتم که برای همیشه بن شدم....مدیرای پرسپولیس نیوز خوب قدر قدیمی هارو میدونستن و میدونن...!!!!! آخریش هم که قدره حسین و دونستن و عزلش کردن..!! دوستای من 2 روز در جبهه حق علیه باطل واقعا  مردانه  و زنانه ( یه ذره هم بزنیم تو خط فمنیستی) جنگیدن......مدیر انجمن تنها شده بود.....حتی دوستاش هم که طرز بیان رهبره ناراضیان و میدیدن نرم شده بودن.....در این میان چند تن از دوستان آب به آسیاب دشمن میریختن....از ما حمایت میکردن و پاچه خواریه مدیران و میکردن..البته اندازه چند بند انگشت هم نبودن.....همیشه عده ای گمراه از حقیقت هم وجود داشتن...ولی اون اتفاقات خیلی چیزارو بهم نشون داد....اینکه واقعا بعضی ها خیلی بامعرفتن...هنوز هم من شرمنده فرزانه و اوستا و پدرام و بقیه دوستان هستم...تا اخره عمرم اون لطفشون و فراموش نمیکنم..بالاخره دعوا بالا گرفت...روند اعتراضات به شکلی بود که مدیران توان کنترل و نداشتن.. در این بین دوستان صفحه هارو برای من save میکردن و من میخوندم..چون آی پی من کلا بن شده بود من نمی تونستم برم داخل مجبور به این کار شدیم....تو این مدت من هم این همه نامهربانی از سوی مدیران سایت دیده بودم دنباله یه انجمن جدید بودم...یه سری به ارتش سرخ زدم.....مشکل داشت...ولی باز هم میشد یه جورایی کار کرد....مشکل از سرورش بود...به هرحال همه دوستان از اونجا اومدن بیرون...انجمن دیگه متروک شده بود......2-3 تا از این پاچه خواران مونده بودن و انجمنی خالی از کاربر....فردا شد...

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       

من در جواب سوال ایشون گفتم که گفته بودن آیا می خوای بنت کنم که نتونی بیای بیای انجمن گفتم  که هر جور راحت هستین.

آقای مدیر هم  منو به مدت یک ماه بن کردن...برای چی؟؟برای اینکه رفته بودم و گفته بودم اجازه بدین تا کاربرا بحث کنن...تا فضای انجمن که چیزی جز بازی کودکانه نبود به فضای بحث و تامل تبدیل بشه....گویا ایشون از  جمله من که شما خیلی  مغرور هستین، خیلی بیش از حد ناراحت شده بودن.....خبر بن شدن من به سرعت توی انجمن پچید ...یادمه فرداییش هم به همین موشی زنگ زده بودم گفته بودم که دیگه آرش ندارین...یادش بخیر...چقدر صفا و صمیمت تو انجمن بود....حالا تو انجمنه اولی که خیلی از این موقع هم بیشتر بود...ولی هر ماه از شادابی انجمن کاسته شد...نمی دونم چرا انجمن جدید به مدیرا یه غرور کاذب داد.....میگفتم....اولین کاربری که اعتراض جدی شو بیان کرد دوسته خوبم پدرام بود....پدرام که با تکیه بر قانون قصد داشت رفتار اشتباه مدیر سایت اشتباه نشون بده...سوالاتی میکرد که هیچوقت از سوی مدیران و  خصوصا مدیری که منو بن کرده بود جواب نگرفت....کم کم همه انجمن بلند شده بودن...

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       

اواخر فروردین سال 88 بود..انجمن با قالب جدید و امکانات بهتر شروع به کار کرده بود...پس از مدت ها انتظار....اون زمان اینقدر پرسپولیس نیوز و دوست داشتم که توی اون چند ماهی که تعطیل بود سمت هیچ انجمنی نرفتم...یادش بخیر ...اون زمان انجمن خیلی خوب بود...خیلی لاز کاربرا بودن که دیگه الان نمیان...چه خوب شد اینو گفتم تا یه یادی از قدیمی های انجمن پرسپولیس نیوز کنم..دوستایی که الان هم تا حدودی باهاشون ارتباط دارم....امید معروف به امید شاخ.،روژینا..نارسیس..پدرام...علیرضا...سینا....رحمان رحمت زاده...پژمان و........  الان انجمن  فقط شده چت روم..اون زمان خیلی تایپیک ها داغ تر بودن...شاید بیشتر تو گفتگوی ازاد بود..ولی باز هم جای افتخار داشت که اون همه پرسپولیسی یه جا با هم جمع شده بودن  و شوخی و حنده میکردن و و ساعات تفریحشون و، انجمن پرسپولیس نیوز انتخاب کردن....داشتیم نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری ایران (!!!) میشدیم...توی انجمن های گذشته و مخصوصا حدود بهمن 87 خیلی بحث های انتخاباتی بالا میگرفت....اون زمان ایران دموکرات تر بود و صحبت های سیاسی در فروم ها پیامد بن شدن ف ی ل تر و به همراه نداشت....منو پدرام یکی از دوستای واقعا گلم که همیشه در کار های مهم  باهاش مشورت میکنم هم خیلی وارد این بحث ها میشدیم...بعد که انجمن به دلایله مالی بسته شد (بگفته یکی از مدیران ارشد ه.خ) و ما هم تا فروردین انجمن نداشتیم.....تا اینکه انجمنه جدید باز شد...

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 23 شهریور 1388
نظرات()       
یکشنبه 22 شهریور 1388  03:41 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

بالاخره قسمت اخر هم رسید...ببخشید از اینکه منتظر موندین ( فکر نکنم کسی بجز خوده موشی منتظر مونده باشه)

خب رسیدیم به جایی که من از موشی پرسیدم که اون عکسایی که میگفتی خودمم ..برای خودت بود؟ یا اونا هم دروغ گفتی.....اون گفت نه...اونا دیگه خودم بودم..چند تا عکسش  درست بود..گفتم پس چرا دروغ گفتی..چرا اون عکسی و که من خیلی دوست داشتم و دروغ گفتی.....گفت من قبلا زیاد وقتی با کسی چت میکردم ، باهاش ادامه نمی دادم...تو اولین کسی بودی که تا این اندازه باهاش چت کردم....اولاش فکر کردم تو هم مثه بقیه  واسه چند روزی...بعد تموم میشی....واسه همین اولین عکس هایی که از من بهت داده بودم دروغ بودن...ولی موشی اون عکس و اولای دوستیمون بهم نداده بود.....خیلی میگذشت که داده بود..در باره اون ازش پرسیدم..گفت یکی از دوستام این عکس و بهم داده بود و گفته بود شبیه تو ....همه جا بگو این منم...بالاخره این داستانا تموم شد...بعدا ازش درباره ازدواجش پرسیدم...

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
شنبه 21 شهریور 1388  07:38 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

تو قسمت قبل اینو یادم رفت بگم که منو موشی چند بار تو انجمن با هم درگیری لفظی ولی غیر مستقیم داشتیم...یاده شبی که موژان (یکی از دوستان) تو انجمن بود و ما داشتیم با هم دعوا میکردیم بخیر...البته هیچ وقت روی هم قرار نگرفتیم...مثلا اون تیکه می نداخت میگفت خانوم شما تعریف کن چون آقایون خدای احساسن ( به من میگفت)..یا من میگفتم بذارین براتون از یه ادمه دروغگو و بی احساس خاطره تعریف کنم و به همین منوال. . . . .

میگفتم براتون که ما با هم  1 ماهی قهر بودیم...تو این مدت هم من زیاد میلی به آشتی نداشتم..چون واقعا خیلی برام غیر قابل باور بود که موشی بهم دروغ گفته باشه..تا اینکه یه روز هامون دوستم داشت با موشی چت میکرد و اون بهش گفت دلم می خواد از آرش معذرت خواهی کنم...نمی دونم جوابمو میده یا نه...هامون هم از من پرسید که اگه بهت بگه ببخشید چی جواب میدی.....

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 22 شهریور 1388
نظرات()       
جمعه 20 شهریور 1388  01:38 ق.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

موشی گفت نه

دلیل این راستگویی هم بخاطر این بود که اون و به جونه عزیز ترین کسش (پدرش) قسم داده بودم...بالاخره حاج خانوم گفتن نه...بخدا اینقدر برام غیر قابل باور بود که دقیقا 2 دقیقه پشته کامپوتر خشکم زده بود...کسی که 4 ماه باهاش دوست بودم..کسی که همه حرفامو بهش میزدم..کسی که براش درد و دل میکردم..کسی که  تا اون موقع بهش حتی یه دروغ هم نگفته بودم...4 ماه بهم دروغ گفته بود....چند تا عکس ماله خودش بود...ولی چند تا هم نبود...یکیش که خیلی شبیه بود..نمی دونم از کجا پیداش کرده بود...بعدا فهمیدم که  دوستش از توی اینترنت پیداش کرده و بهش داده و بهش گفته که بگو این منم...

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
چهارشنبه 18 شهریور 1388  11:22 ب.ظ
نوع مطلب: (خاطرات ،) توسط: آرش کامران

سلام

از امروز دیگه قول میدم به طور منظم خاطرات مو که بیشتر مربوط به انجمن پرسپولیس نیوز میشن و براتون بذارم...

دیشب وقتی با موشی (اسم مستعار یکی از دوستان پرسپولیس نیوز هست که خودش دوست نداره اسمش گفته بشه) چت میکردم..بهم گفت چرا اسمه من تو وبلاگت نیست...گفتم حالا خاطره منو با تورو هم میذارم اینجا..اولش فکر میکردم که مخالفت کنه و من بشینم یه ذره اذیتش کنم...ولی دیدم خیلی خوشش اومد...منم که دیگه حرف و زده بودم مجبور شدم بهش عمل کنم..

خاطره چند ماهه من و موشی و براتون تو چند قسمت میذارم..از الان هم بگم انتظار اتفاق عجیبی و نداشته باشین..همش روند یک زندگی و یک دوستی بود که فرزا و نشیب عجیبی داشت

بعد از ظهر بهمن ماه سال 1387 بود..حدود ساعت 4..

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 شهریور 1388
نظرات()       
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2