چهارشنبه 15 مهر 1388  10:25 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام علیکم و رحمه الله...امیدوارم حاله همگی خوب باشه...دیشب یکی از بچه ها که دانشگاه قبول شده بود..اتفاقا دانشگاه ما هم بود ...خفت کردیم و ازش یه شام گرفتیم.....ساعت 8 بود که با تاکسی سرویس بنده راه افتادیم...پس از کلی مشورت و اینور اونور تصمیم گرفتیم بریم پیتزا بخوریم..جاتون خالی هم پیتزاش هم محیطش (به به) خیلی خوب بود...بالاخره بعد از پیتزا چایی و (...) میچسبه...رفتیم یه سفره خونه سنتیه خوب پیدا کردیم و رفتیم یه 1 ساعت و نیمی نشستیم...بعد هم برگشتیم خونه ..منم نشستم لاست نگاه کردم..این از دیشب

امروز هم ساعت 11 با شور و شوقه خاصی بیدار شدم..آخه امروز قرار بود یه دوسته دوست داشتنی بیاد نت..البته قول نداده بود...منم زیاد مطمئن نبودم..چون هر دفعه گفته من سعیم و میکنم و نشده ...بالاخره ساعت 1 شد و نیومد..خیلی حالم گرفته شد..تو یکی از سایتا دیدم به صورته مخفی آن شده....خیلی خیلی خوشحال شدم..گفتم شاید کار داره انجام میده میخواد سرش خلوت شه و جواب بده.....ولی من که سابقه این سایت  و میدونستم گفتم بیام و یه آی دی دیگه بزنم...یهو متوجه شدم که این سایته محترم دوباره اشتباه کرده...به هر حال کلی حالم گرفته شد....رفتم نشستم ریاضی خوندم...آخه این ترم 10  11 واحد درسه محاسباتی دارم و گفتم از الان شروع کنم تا آخره ترم که بر میخوره به محرم و من اصلا وقته سر خاروندن هم ندارم راحت باشم...از طرفی هم امسال باید برایس کنکور بخونم . . . . .به هر حال بعد از درس نشستم دوباره لاست دیدم..تموم هم نمیشه...تازه سژن 3 هستم..بعد از یه وقفه ای که در دیدن لاست افتاده بود دوباره شروع کردم.....ایشالاه بعد از این باید فرار از زندان و ببینم...ساعت 6 بود که داداشم و بردم کلاس انگلیسی(این همه کار برای مامانم میکنم ..آخرش هم از دستم همیشه ناراضیه ...همه ملت میگن آرش چه پسره خوبیه الا حاج خانوم)....برگشتم خونه..هوای رشت هم که قربونش برم داره خودشو با بارون میکشه..اه اه اه..وقتی که من دلم میگیره باید بیاد نمیاد...الان بر میداره سرازیر میشه رو سر ما....تا ساعت 7 و نیم خونه بودم...بعدش هم رفتیم کلاس کنکور.......

استاد وسط کلاس کنکور یه  کلاه بزرگی و که بارها شاید سره منو شما رفته رو به ما ثابت کرد.....

این ترازو ها که دوره گردا و بعضی از میوه فروشا دارن که توی انگشت میذارن و وزن میکنن بر حسب سیسنتم انگلیسیه...سیستم انگلیسی هم وزن و بر حسب پوند محاسبه میکنه...هر پوند هم برابر .0454  کیلوگرمه...با این حساب وقتی عدد بر روی 2 قرار میگیره یعنی تازه شده 1 کیلوگرم..کلاه بزرگی که خریدارای وسایل کهنه با اون سطح سواد بار ها سره من و شاید شما گذاشتند..البته بعضی از مدل این ترازو ها هم هست که با سیستم si یا همون واحده وزن "کیلوگرم . . ." کار کنند...بالاخره این بار برای وزن با اینگونه ترازه ها حتما سرش و بخونین تا ننوشته باشه LB...چون این  یعنی همون پوند.....

سره مادره این استادمون هم چندین بار در گذشته سره خرید گوجه کلاه رفته و هر بار با این جمله که الان 2 کیلو گوجه هم 2 کیلو نیست تموم شده..بعدا که این پسر بزرگ شد تازه متوجه شد که چه کلاهی بر سره مادرش و بقیه مردم رفته بود....

موفق باشین

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 14 مهر 1388  01:10 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام..دو روز هر چی بدشانسیه تو این دنبا  هست سره منه بدبخت میاد....نمی دونم از کجاش بگم....دیروز که رفتم سره کلاس کار آفرینی با همون یه استادی که هر ترم 7--8 واحد باهاش کلاس دارم....اون ترم سره کلاس تجهیز و راه اندازی که 2 واحد هم داشت خواستیم کلاس و تعطیل کنیم من گفتم استاد دیگه خسته نباشید ..اونم گفت پاشو برو بیرون...بعد از کلاس رفتم باهاش حرف بزنم گفت آقای کامران تا شما این واژه خسته نیاشید و از توی فرهنگ لغتتون پاک نکنید نمیشه بیاید سره کلاس..بالاخره من هم با کلی تعهد و اینا برگشتم به آغوش علم..حالا تو کلاسش هم همه چیز میگه به جز درس خودش..از زمین های موقوفی و مردگان میگه تا هر جلسه که در باره اجناس چینی حرف میزنه....آخره ترم هم که حتی اگه کپیه جزوه بنویسی بازم عشقی برای خودش نمره میده..یه بار بهش گفتم استاد من که همه رو نوشتم چرا دادی 14.؟ میگه میخوای ورقتو در بیارم نمره واقعیتو بدم...می خواستم بگم استاد من همه رو از روی جزوه ی کوچیکی که تو جیبم بود موقع امتحان نوشتم...دیدم من که هر ترم 2--3 تا کلاس باهاش دارم...سره بقیه منو اذیت میکنه...بی خیالش شدم دیگه....بعد از جریانه اخراج و اینا من یک کلمه هم سره کلاسش حرف نزدم..همیشه یه جوره بدی نگاش میکنم که از 100 تا فحش بدتره براش...بالاخره دیروز سره کلاس کارآفرینی که 3 واحد داره اومد گفت من هفته پیش اومده بودم شما نبودین..در صورتی که خالی بسته بود...ما پایین..کناره پله واستاده بودیم تا آقا تشریف بیاره کلاس...نیومده هیچی..تازه میاد به ما میگه من رفتم بالا کسی نبود....بعد من این هفته بهش گفتم آقا ما هفته پیش بودیم..گفت مگه من نگفتم تو اصلا نباید حرف بزنی؟؟؟؟..(این یکی)...دوباره از دوستم آهنگه دلنوازان و گرفته بودم..اومدم سیوش کنم..بعد گوشی و بذارم تو جیبم ..گیر داده میگه با گوشی بازی نکن..منم گفتم داشتیم خاموش میکردیم که شما صحبت کنید . . . قبل از این یکی از بچه ها نمی دونم بهش چشمک زده بود و اینا بهش گفته بود پاشو برو درست و با من حذف کن...به من هم گفت شما هم همراه همین آقا برو حذف کن..مبگم چرا..میگه من دوست ندارم تو تو کلاسم باشی.....میگم مگه شما باید دوست داشته باشین؟؟؟؟بالاخره هی اون بگو من جواب بده...منم که بیرون نمیرفتم...

بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 14 مهر 1388
نظرات()       
یکشنبه 12 مهر 1388  03:28 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام....امیدوارم حال همتون خوب باشه....یه 2 ساعتی بینه دو تا کلاسم وقت خالی داشتم گفتم بیام کافی نت.........یه کلاس که صبج داشتم با یه استاد که اصلا هم ازش خوشم نمیاد..هر ترم 2--3 تا کلا س باهاش دارم ....ترم پبش که گفتم استاد خسته نباشید یعنی دیگه بایبای...منو انداخت بیرون...بعد هم گفت آقای کامران تا شما این واژه خسته نباشید و از فرهنگ لغتتون حذف نکنید کلاس نیاید.........بعد یه هفته بعدش اومد گفت شما الا سره کلاس من حرف نزن..البته فقط تو همون درس....بالاخره امروز هم یه تیکه به من انداخت.....کلا می خواد نمره هم بده عشقی میده....حالا تو همه کتاب و براش کپی کن...مگه متوجه میشه؟؟؟....سره یه درس بود به من داده بود 15...رفتم بهش میگم استاد بخدا من همه رو نوشتم ...میگه میخوای ورقتو در بیارم.....نمیشد بهش بگم بابا من همه رو تقلب داشتم از روی اون نوشتم...بعد تو میدی 15؟؟؟؟...بدبختی هم اینه که تا این دانشگاه هستی با این بشر کلاس داری...نمیشه باهاش کل کل کرد....به هر حال سرنوشت ما با این گره خورده..تو کلاس هم همه چیز میگه جز درس....این مطالب منو هم بخونه دیگه الا الیه راجعون الصلوات.....بعد از کلاس هم که هفته اول و شارژ غذا نداشتم....ساعت 2 رفتیم شارژ کردیم....قیمه پلو بود....از ساندویج شاید یه ذره بهتر باشه....حالا به غذا اعتراض کنیم میگن شما ایجاد نا آرامی و از این وصله ها میچسبونن...شاید هم گفتن ما از سازمان سیا پول میگیریم....بعد نهار اومدم کافی نت دیدم بسته بود...یعنی داشت میبست بره نهار بخوره نامرد...دوباره برگشتم دانشگاه....حوصلم سر رفت یه ذره رفتم نشستم از درس کلاس کنکور و خوندم (هر کی گفت خر خونه با خودش بود!!!)...بعد اومدم اینجا...30 دقیقه دیگه هم کلاس محوطه سازی و پروژه دارم.....خدا کنه تا ساعت 7:40 نگه نداره.....ایشالاه بچه ها یه مددی میکنن و دورش میزنیم میایم.....اگه اتفاقه دیگه ای افتاد شب براتون مینویسم...موفق باشین

ساعت 5:55

سلام..به لطف خدا استاد نیومد..ما هم  که از خدا خواسته..نذاشتیم 1/3 زمان کلاس بشه اومدیم خونه...تا رسیدم..مامانم میگه اشکان (داداشمو) ببر کلاس انگلیسی....شدیم تاکسی بخدا...عجب بدبختی ایه!!!!

 


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
یکشنبه 12 مهر 1388  02:37 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

 

True love never dies for it is lust that fades away

عشق واقعی هیچوقت نمی میره


  • آخرین ویرایش:جمعه 10 مهر 1388
نظرات()   
   
شنبه 11 مهر 1388  06:03 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
شنبه 11 مهر 1388  12:45 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام..پس از گذرندونه چند روز وافعا سخت با حرفای دیشب یه ذره حالم بهتر شد..البته یه سری حرفا بازم آزارم میده...خنده ها و مسخره پنداشتن اتفاقات و . . .بگذریم...از همه دوستایی که تو این مدت نظر میذاشتن و به یادم بودن تشکر میکنم.

بالاخره اول مهر برای من هم رسید..از این هفته دانشگاه به طور جدی شروع شد...البته از هفته قبل شروع شده بود..ولی یه ذره استادا نمیومدن...یه خورده هم بچه ها...بالاخره کلاسا خدارو شکر تشکیل نشد...

امروز از ساعت 8 صبح تا ساعت 5 کلاس دارم....به بهونه حذف و اضافه استاد و سره کار گذاشتیم و کلاس و تعطیل کردیم(حالا فیلسوفا میگن بچه جان سره خودتون و کلاه نذاشتین..استاد که از خداشه..)...تو کلاسم همش هواسم سره زندگی و اتفاقات اخیر بود...داستانی که از دیده یه نفر خنده دارو گذرا و  از این چیزاست ولی از دیده من دقیقا بر عکس....بگذریم...منم که غذا رزرو نداشتم مجبورم شدم ساندویج بخورم..حالا فرقی هم نداشت..ساندویج از غذا بدتر...غذا از ساندویج بدتر....بالاخره بخور و نمیره دیگه....شما که وضع غذاها رو تو ایران میدونین...همه جای دنیا دانشجوهارو رو سرشون میذارن غیر از اینجا...مملکت گل و بلبله دیگه..چی کارش میشه کرد....ولی هر چی هست برامون عزیزه

بالاخره کلاس و تعطیل کردیم و با دوستم اومدیم کافی نت..منم که حذف و اضافه نداشتم یه راست اومدم سراغ وبلاگ...دیگه راه کافی نت و یاد گرفتم...از این به بعد دیگه بیکار شدم میام اینجا..

ساعت 3:15...

الان که اومدم خونه گفتم دیگه پست ندم و تو همین جا براتون بنوسم که بعد از کافی نت چی شد..

دوستان مارو بردن سفره خونه سنتی...شما خیالتون جمع..کاری نکردیم...بعد به سرعت رفتیم تا دانشگاه...استاد خان تشریف نیاوردن..دمش گرم...حال داد اساسی بهمون...ما هم برگشتیم رشت....ساعت 8 هم باید برم کلاس کنکور...عجب روزیه امروز...اه اه


  • آخرین ویرایش:شنبه 11 مهر 1388
نظرات()   
   
شنبه 11 مهر 1388  12:30 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

لحظه های ناب كودكی ام در پیج و تاب زمان كم شد

دوستانم را روزگار گرفت، عشقم را عاشقی دیگر ربود و خدایم را خدا كشت...

ما ماندیم و یك بقجه رفاقت تن خمیده عشق و بوچی فرح انكیز لحظه ها

ما ماندیم تلخی چای بی قند و خش خش برگ های زیر پا

ما ماندیم و سیبی ازدست حوا

گردش بی حد و حصرو معصومیت فراموش شده دنیا

 

این یه اس ام اس بود که من ساعت 1 و 42 دقیقه روز 26 مرداد  به کسی که دوسش داشتم و دارم داده بودم...یادش بخیر...یادش بخیر...اون روزا از امروز بهتر بود.....خیلی بهتر بود...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
جمعه 10 مهر 1388  02:38 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
پنجشنبه 9 مهر 1388  03:09 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
پنجشنبه 9 مهر 1388  10:38 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
چهارشنبه 8 مهر 1388  12:51 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

با سلام خدمت همه دوستان عزیز و دوست داشتنی.بالاخره پس از چندین هفته صبر پرسپولیسی ها هم شروع به کار کرد..7 مهر تولد  پرسپولیسی ها هست .سایت پرسپولیسی که اینبار با همدلی و اتفاق نظر در بین مدیرانش شروع به کار کرده..و امیدوارم تا آخرین لحظه  ای که من  در اونجا به انجام وظیفه مشغول هستم به همین گونه بماند..از همینجا جا داره از همه دوستان عزیزی  که  این چند روز به ما لطف داشتان و پیگیر و دنبال کننده روند کاری پرسپولیسی ها بودن تشکر کنم...و فقط اینو بهشون بگم امیدورام بتونیم یه گوشه از خوبی های شمارو جبران کنیم..ایشالاه تا چند روز آینده هم انجمن پرسپولیسی ها  به روی کار خواهد آمد..در باره پرتابل خبری پرسپولیسیها ( مجمع خبری هواداران پرسپولیس ) هم باید خدمتتون عرض کنم که فعلا همه چیز به صورت موقت هست و ظرف چند روز آینده قالب اختصاصی جایگزین سیستم فعلی خواهد شد...فعلا 80%  سایت آماده  خدمت به هوادارن هست...تا رسیدن به شکل مطلوب راه زیادی نمانده و با عنایت خدا  و کمک دوستان  بالاخص امیر بکهام عزیز  ظرف یک هفته  به آنجا خواهیم رسید.

امیدورام صفا و صمیمیت دوران استبداد صغیر که در پرسپولیس نیوز سابق بود اینجا هم حکمفرما باشه  و همه از ساعاتی که برای استراحت و تفریح به فضای اینترنت میایم ،به دور از هر گونه دغدغه فکری لذت ببریم..

موفق باشین...

لینک به " پرسپولیسیها " :کلیک کنید

 

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 6 مهر 1388  10:27 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

امروز نبودم دیدم یکی از ادد لیستام به نام ح.ن وبلاگش و آپ و گویا برای همه سند تو آل کرده...رفتم دیدم..مثله همیشه....یکی از پست های ایشون نظرم و جلب کرد..که مثلا حرفای بنده براشون مهم نبود و ....

نمی دونم جناب نظری قصد در مهم کردن خودشون دارن و یا خیلی دوست دارن که مهم باشند و به رفتارهای پر از اشتباه خودشون افتخار میکنن..در جایی به من میگفتند ..من بزرگ ترین ورزشی نویس ایران و از پرسپولیس نیوز سابق و حمید نیوز فعلی بیرون کردم..چرا؟؟؟؟...چون نظراتش با من نمی خوند!!!!...عجب....اخراج بزرگ ترین ها...تهمت زدن به صالحان..دروغ گفتن ..برای ایشون افتخاره..!!!!

یه پستی داده بودن و توی یه خطش چنین نوشته بودن:

اما امشب که به مدیریت وبلاگم سر زدم یک سری مزخرفاتی از سوی آرش کامران مطالعه کردم که شخصیت خانوادگی خودشون رو به نمایش گذاشتند ...

من توی این مدت فقط یکبار به ایشون توهین کردم..اونم در حالتی بود که مشهد بودم و حسین گفت که آقای نظری به من تهمت  زدن..من هم توی وبلاگشون نوشتم که جناب میخوای هر خری و دوست داشته باشی داشته باش..چرا به جوون مردم تهمت میزنی..؟؟؟؟......شاید خیلی تند رفتم...قبول دارم..ولی بر سره بقیه حرفام هستم و خواهم موند

در ضمن شما برای من و خیلی از کاربران مهم نیستید و نخواهید بود...ولی حیفه یه عده مثله اون چند نفری که دورتون جمع شدن هم با این حرفای شما گمراه بشند

آقای  حمید رضا نظری..مدیریت ارشد و صاحب امتیاز حمید نیور...سردبیر نا موفق یک سایت ورزشی...

شخصیت خانوادگی من اینه که به یه منتقد به همه خانوادش بدترین فحش هارو بدم یا شما؟؟؟؟؟

شخصیت خانوادگی من میگه بیام و به یه جوان مومن تهمت عاشقی برای بیرون آمدن از بحران و جلوگیری از آبرو ریزی بیشتر بزنم یا شما؟؟؟؟

شخصیت خانوادگی من میگه بیام و برای رسیدم به یه دختر با احساس این همه کاربر بازی بکنم و بگم رفتم تو کما یا شما؟؟؟؟؟

شخصیت خانوادگی من میگه بیام و  برای گفتن 3 کلمه "من صاحب سایتم" انجمن و بهم بریزم و با اعصاب این همه کاربر بازی کنم یا شما؟؟؟

نه عزیز دله چند نفر...هیچ کی شمارو دوست نداره بغیر از چند نفری که اونا هم مگس های دور شیرنی هستن....این همه خرج میکنی برای چی؟؟؟برای اینکه معروف بشی یا محبوب؟؟؟؟؟هیتلر و صدام هم معروف بودن...توی کشور ما هم خیلی ها معروفن..ولی محبوب دله مردم شدن خیلی سخته ....

قصد نصیحت ندارم..ولی این ره که تو میروی به ترکستان است....


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 6 مهر 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 6 مهر 1388  05:32 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اگرچه نازنینان را وفا نیست

گلستانی چو باغ آشنا نیست

اگر برآسمانم پاكذاری

 دلم یك لحظه از یادت جدا نیست


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 6 مهر 1388
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :10  
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات