پنجشنبه 13 اسفند 1388  09:24 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

خیال نمی كرد دلم كه بی خیال من بشی اما تو بی خیالی و محال مال من بشی روا نبود كه اینجوری از دل تو جا بمونم روا نبود با این همه تنهایی تنها بمونم حیف دلم كه پیش تو موندو به هیچكی دل نبست حیف دل صبور من كه عاشقت بوده و هست


این پایان کار نیست..این پست ادامه دارد

سلام به تو گلی که الان داری اینو میخونی..امیدوارم حالت مثه من باشه..چون من که حالم خیلی خوبه..چند روزه با صحبت های یکی از دوستام خوب خوب شدم و فهمیدم هر چیزی ارزش ناراحتی و نداره...با وجود اینکه یه عشق همیشه یه عشق باقی میمونه ولی چیزی ار روی اجبار میسر نمیشه..گاهی وقتا سرنوشتو و گاهی وقتا هم زمان فاکتور علاقه ست......هفته ای که گذشت تقریبا یکی از بدترین هفته های زندگیم بود..از طرفی مریضی و از طرفی هم بی خبری و ناراحتی بیخودی
از سه شنبه بود که با ویروسی که عده ای و مریض کرده بود و به من هم رحم نکرد مریض شدم...از اینور هر چی میخوریم چاق شیم...از اونور مریض میشیم و دوباره از هیچ هم لاغر تر میشیم... ماههاست که دارم تلاش میکنم و از 67.700 ..1 گرم هم چاق تر نشدم....
پنجشبه بود که هر چقدر مادرم اصرار کرد و گفت برو یه سرم بزن گفتم نه..راستش یکمی از سرم میترسم..خب نخندین دیگه.....آخه یه بار داداشم اومد سرم بزنه...خیلی کوچیک بود....بعد رگش و پیدا نمیکردن...10 جا دسته بچه 2 ساله رو سوراخ کردن....
کلا خیلی  حسه بدی میده فکر کنم...منم خدا رو شکر با عنایات خداوند متعال و دعای خیر پدر و مادرم ( ببخشید من با پخش زنده اشتباه گرفتم!!)..میگفتم خدا رو شکر من از 4 سالگی تا حالا سرم نزدم...
یادش بخیر..هر وقت کوچیک بودیم میرفتیم دکتر..دکی میپرسید آمپول بدم یا قرص...بعد من میگفتم اگه میشه قرص بدین..بعد اونم نامردی نمیکرد و میگفت نه عزیزم...یه آمپول میدم زودتر خوب  میشی..(آخ که دلم میخواست همونجا کلشو از تنش جدا کنم)..خب اگه میخواستی آمپول بدی دیگه چرا میپرسی آدم و دلخو میکنی
یه خاطره هم  یادم اومد بذارین بگم..روزه بعد تولده 7 یا 8 سالگیم مریض شدم...رفتم دکتر ..دکتر هم آمپول داد..اون نامردی که امیدوارم یه کاره بهتری پیدا کنه تا دست از این آمپول زدن برداره اونقدر بد زد که هنوز دردش یادمه....فکر کنم از بس موادشو تکون داده بود تموم ساختارش از هم جدا شده بودن و باعث اون درده وحشتناک شدن..بگذریم
جمعه هم قرار بود با دوستان سر بذاریم به کوه و جنگل و دریا که به دلیل مریضی من نشد بریم....
صبح جمعه با کلی خستگی بلند شدم و بعد از 2 روز غیبت خودمو برای رفتن به کلاس کنکور (برای کارشناسی) آماده کردم....با سرعت نور خودمو رسوندم اونجا.....دیدم کسی نیست...زنگ زدم و فهمیدم بدلیل کنکور علمی کاربردی کلاس امروز برگزار  نمیشه...ناراحت شدم..ولی بعدش هم خوشحال شدم که میام خونه و میگیرم میخوایم که البته نخوابیدم و تا ساعت 6 نشستم پشته نت
توی راه برگشت بودم که برای یکی از دوستان گلم که ساعت ها وقت با هم بودنمون ،صرفه بحث بر سر مسائل مملکتی میشه  (آقا از جناح روبرو ماست) زنگ زدم تا بگم کلاس تعطیله..آخه اون همیشه 15..20 دقیقه تاخیر داره
متوجه شدم پدر بزرگش به رحمت خدا رفته..خدا بیامرزه..شما هم یه فاتحه براش بخونین مرسی...بخونین دیگه..لطفا...خدا رفتگانتون و بیامرزه
اومدم خونه و ایمیل حاج خانوم مزین شد به کامپوتر ما...این محبت تعجب بر انگیز بود.....واقعا همیشه بر عکسه..از کسی انتظار نداری خبر میده..از کسی داری خبر نمیده.....کسی که ادعای دوستی نمیکنه گویا رفتاره بهتری داره تا . . ....جالبه نه؟؟؟ (از گفتنه بیش از این به دلیل مسائل امنیتی مذورم) فقط اینکه حالا فهمیدم نباید از هیچ کسی انتظار داشت
ولش..مهم نیست..2 روزه 2نیا رو بچسب
شب هم طبق روال با دوستان رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و یه شام درویشانه  خوردیم و تشریف اوردیم خونه
تا پست بعدی "س" پیروز و موفق باشید

داشتم یه بار این پست و باز خونی میکردم تا اشتباهات و پیدا کنم که دیدم دوستی که ادعای دوستیش میشه اومد نت و هر چی من پی ام دادم جوابمو نداد...زنگ زدم گفتم شما توی نت نبودی به صورتی مخفی ..گفت نه.....واقعا متاسفم...واقعا..واقعا.....نمیدونم چی باید بگم.....
فقط میتونم بگم این حقه من نبود...جدا حقه من نبود این رفتار



  • آخرین ویرایش:شنبه 15 اسفند 1388
نظرات()   
   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 12 آبان 1391
نظرات()   
   
دوشنبه 10 اسفند 1388  03:03 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
سه شنبه 4 اسفند 1388  03:57 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 12 آبان 1391
نظرات()   
   
سه شنبه 27 بهمن 1388  10:30 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه دوستان گل وبلاگی
با کمی تاخیر ولنتاین و به همه شما تبریک میگم....پیشاپیش سپندار مذگان هم خدمتتون تبریک عرض میکنم
این روز ها میشه حتی با یه شاخه و یه کارت هم به کسی که اندازه دنیا براتون ارزش داره و خیلی دوسش دارین خیلی راحت  بگین که تو عزیز ترینی....
بنظر من این تو این ایام جمله دوست داشتن خیلی راحت تر از قبل بیان میشه..امیدوارم کسی از روی اجبار و احترام ولنتاین و به کسی نگفته باشه و همه از روی عشق و علاقه باشه
خیلی از دوستان و میبینم که میگن ما ایرانی ها باید سپندار مذگان و تبریک بگیم....
منم میگم عشق که روز نمیشناسه....ما هم ولنتاین برامون روز عشقه و هم 29 بهمن که سپندار مذگان باشه
به هر حال باز هم به همه دوستان گلم این روز هارو تبریک میگم..ایشالاه کسایی که هنوز عاشق نشدن یه روزی عاشق شن تا متوجه شن عاشقی با همه سختی ها و مشکلات چه قشنگه.....کسایی هم که هستن خوش به حالشون...
در باره تاریخچه ولنتاین و سپندار مذگان هم چند تا مطلب براتون تو ادامه مطلب گذاشتم.
 


نظرات()       
شنبه 24 بهمن 1388  06:26 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه خوانندگان عزیز وبلاگ
شهادت حضرت محمد (ص)،امام حسین مجتبی (ع) و امام رضا (ع) را به همه شما تسلیت عرض میکنم
به امید روزی که تمام دوستداران و شرکت کنندگان در مراسم عزا اهل بیت ادامه دهنده راه آنان که قطعا آزادگی بود باشند...





  • آخرین ویرایش:یکشنبه 25 بهمن 1388
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 بهمن 1388  03:05 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه دوستان و خوانندگان گل و دوست داشتنی وبلاگم مخصوصا اونی که اندازه دنیا دوسش دارم..امیدوارم حالتون خوب باشه....ساعاتی چند  به آغاز روز 22 بهمن نمانده..پیشاپیش به همتون این روز بزرگ و که پدران ما رفتند تا حکومت پدران خود را که سراسر بود از ظلم و جفا در برابر آزادی های سیاسی به شکست وادار کنند تبریک میگم....
امشب همچین ییهو متوجه شدم چقدر وبلاگمو دوست دارم..واقعا برام یه دوست..یه پسر..یه بچه...نمیدونم..شما هر چی اسمشو میذارین...من اسمشو یه دوسته و دوست داشتنی میذارم....متوجه شدم که چقدر برام عزیزه و چقدر دوسش دارم...
داشتم به آرشیوم نگاه میکردم.. کلی خاطره برام زنده شد..چه درد دل هایی که من برای این دوست عزیزم نکردم...چقدر با مطالبم سرشو درد آوردم..قربونش برم..خودم براش جبران میکنم...با وجود اینکه این دوران زیبایی های خودش و داره ولی امیدوارم یه روزی آرشه یه سال قبل شم...نه اینکه دیگه عاشق نباشم...بلکه عشقی و که دارم و   بتونم  به مرحله شادی و دور از تنش و تردید برسونم
وبلاگ دست نوشته ها در بین ما دوستان انجمنی از کورش کازرانی عزیز که خدا میدونه چقدر دلم براش تنگ شده و ........
بقیه در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1388
نظرات()       
سه شنبه 20 بهمن 1388  04:47 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

دلم براش تنگ شده خدایا...چرا نمی­فهمه...؟ دلم می­خواد گریه کنم. خدایا می­خوای منو عذاب بدی؟ آخه چرا این جوری...؟ حتما" باید عاشقم می­کردی؟ اونم عاشق کسی که معلوم نیست دلش از چیه؟ که هر چی بیشتر بهش نزدیک میشم بیشتر دوریشو احساس می­کنم. عاشق کسی که دوسم نداره؟ خدایا داری تلافی می­کنی؟ مگه من چیکار کردم؟ خدایا مگه من چه گناهی کردم؟ چه گناه بزرگی هان؟ بهم بگو... من یادم نمیاد. خدایا اشکامو می­بینی؟ اون نمی­بینه... اون فقط به گریه­هام می­خنده... از پیشم میره تا مجازاتم کنه... خدایا آخه چرا؟ همون شبی که برای اولین­بار نوشته­هاشو خوندم می­دونستم با همه فرق می­کنه... با همه آدمایی که تا حالا دیدم... اما آخه خدا جون من که نمی­دونستم آخرش این طور میشه... که این طور دلمو اسیر خودش می­کنه... خدایا قبلنا به وبلاگای    عاشقونه   می­خندیدم... پیش خودم می­گفتم اینا یه مشت آدم الافند... حالا خودم نشستم درد عاشقیمو توی وبم می­نویسم... چه مسخره است... خدایا چیکار کنم؟ قبلنا که تنها می­شدم... خودم بودم و تنهاییام... خودم بودم... دلم بود... تو بودی خدایا... الان که تنها میشم خودم هستم اما دلم جای دیگه است... تنهاییام مثه یه کابوس شده برام... خدایا خواهش می­کنم تو دیگه تنهام نذار... خواهش می کنم... خدایا گفتی داری عذابم میدی؟ ... خواستم بگم واسه رو کم کنی هم که شده ...

خدایا عاشقم عاشقترم کن

                                         ز لیلی و ز مجنون بدترم کن

                                                       بپای عاشقی خاکسترم کن

حرفه دله خودمه..ولی از وبلاگ لیلا


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 بهمن 1388
نظرات()   
   
یکشنبه 18 بهمن 1388  12:50 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 بهمن 1389
نظرات()   
   
پنجشنبه 15 بهمن 1388  10:50 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه دوستان گل وبلاگی..امیدوارم حالتون خوب باشه
بالاخره اربعین امام حسین و دیگر شهدا راه آزادی رسید..
این ایام و به همه عاشقان امام حسین که قطعا عاشقان آزادی و آزادگی هم هستند تسلیت عرض میکنم
از طرفی به خانواده های داغدار این روز ها هم تسلیت میگم
امیدوارم خدا بهشون هموچون زینب کبری صبر عطا کنه تا با مشکلات و ظلم ها بتونن کنار بیان
به فرموده امام علی (ع) به ظالمان: بترسید از مظلومانی که پناهی جز خدا ندارند
و جا داره به این حدیث معروف از سلطان عشق  اشاره کنم که فرمودند:دین نداری ولی آزاده باش
امام حسین بر علیه یزیدی که حکومتی با نام  اسلام بنا کرده بود و اسلام به روش خودش میخواست  اجرا کنه قیام کرد..
خیلی ها که امروز امام حسین و دوست دارن و دم از حسینی بودن میزنن میگن اگه اون روزا بودیم به حسین فاطمه کمک میکردیم و . . . .
ولی از رفتار هاشون پیداست که اونا هم یا تو سپاه یزید بودن و یا همچون کوفیانی که در مقابل ظلم سکوت کردند بودند
به هر حال...منم فکر کنم از دسته کوفیان بودم!!!!! از امام حسین خجالت میکشم...دوست داشتنه حسین زهرا  فقط مستیه سینه زنی هاش و مشکی پوشیدن براش نیست
امام حسین نه این پیرهن و شال سیاه مارو میخواد و نه این عزاداری ها و نه این ریش و نه .....اون فقط ادامه دادنه راهشو میخواد و بس
تو یه وبلاگی میخوندم که میگفت: امام حسین پیش از اینکه تشنه آب باشه تشنه لببیک بود.....
به هر حال..امیدوارم یه روزی هممون از هر دین و مسلکی که هستیم حسینی  و نه به معنی دین حسینی بلکه به معنی راه حسینی بشیم
موفق باشید

پ.ن:حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود

افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادندو بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

"دکتر شریعتی"

از وبلاگ ناتائیل

پ.ن2: به دلیل خستگی نشد امروز برم و در مراسم اربعین شرکت کنم...داشتیم شب با دوستان میرفتیم بیرون که دیدیم از یه خیابون داره یه دسته میاد...صدا آشنا...شعر آشنا...ترکیب و . .  همه چیز هم آشنا بود..فهمیدم هیئت خودمونه..تا هامون و فرزین حاضر شن و بیان من هم سریع از فرصت استفاده کردم و رفتم تا برسم به دسته و بتونم حداقل عزاداری و بکنم..بالاخره برف هم داشت میومد..من هم لباس زیادی نپوشیده بودم..کاپشن و شال و در آوردم و زنجیر یکی از دوستام گرفتم  500 متری تا سره خیابون ما زتجیر زدم...واقعا حال داد...هیچوقت اون 10 دقیقه زنجیر زدن و با اون شعری که من خیلی دوست داشتم و یادم نمیره

بالاخره وقتی رسیدم با داد فرزین مواجه شدم که معلومه تو کجایی..حالا هوا هم خیلی سرد..منم یادم رفته بود به سینا زنگ بزنم تا حاضر شه....نشستیم تو ماشین و آقا هم تشریف آورد و رفتیم 2 تا دیگه از دوستامون و که اولش قرار بود یکی باشه و سوار کردیم و . . . . . . .جاتون خالی..خیلی خوش گذشت




  • آخرین ویرایش:جمعه 16 بهمن 1388
نظرات()   
   
چهارشنبه 14 بهمن 1388  04:41 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به روی ماه همتون
امیدوارم حالتون خوب باشه...از بس خوشحالم که . . . . . . .که نمیدونم چی باید بنویسم..به همه پرسولیسی های عزیز تبریک میگم..بالاخره این طلسم  مساوی به دست توانای قرمز های ایران و نه پایتخت شکسته شد...
با وجوده اینکه حالم خیلی بد بود ولی طبق رسم پیشین از صبح در فکر تنقلات بازی بودم......علی رغم اینکه بازی دلچسبی نبود و در دقایقی منو به خواب فرو برد ولی بردن و عشقه
در دقایقی از این بازی هم یاده آخرین دربی افتادم..لینک پست اون روز
امیدوارم خدا به اس تق لالی ها صبر بده و این مصیبت وارده رو که تا حدودا 8 ماه نمی تونن حرف بزنن و بتونن به روش خودشون تحمل کنن...





دوستان عزیز اگه وقت کردین و دوست داشتین این آهنگ جدید تتلو رو که تازه اومده بود رشت و گویا جو گرفتتش و  خونده دانلود کنید....
حالا یه جوری خودش و تو ماشین گرفته بود انگار کیه
ولی چون سبزه و برای ما آهنگ خونده بود عشقهههههههههه
لینک سایت دانلود دختر رشتی از تتلو

از دوستان عزیزی که این پست و تا امشب می خونن خواهش میکنم برای اونی که من منظورم هست یه دعا ویژه کنن..مرسی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 14 بهمن 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 12 بهمن 1388  01:28 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام....امیدوارم حالتون خوب باشه
دقیقا از روز بعد  عاشورا من شروع کردم به درس خوندن
حالا اسمش درس خوندنه دیگه..از ساعت 9 صبح تا 7 شب کتابخونه..کلا 5 ساعت هم نمیشه مفید درس یبخونم از بس فکرم اینور اونور و پیشه اینو اونه
بالاخره میفرمودم..از 7 دی، ما شروع کردیم تا برای امتحانات لعنتی آماده بشیم...به جونه خودم همه رو عینه بلبل بلد بودم....ولی باز این ریاضی 6 خر مارو گرفت و با یه درس دیگه همزمان شد..حالا شما فکر کنین برای ریاضی به این عظمتی که 50 برگ و به عبارتی 100 صفحه و اندی جزوه گفته من فقط 18 ساعت وقت دارم..
نکته جالبش هم اینجاست که تو این 18 ساعت باید 2 تا درس و دوره کنم..بالاخره قرآن به دست رفتیم سره جلسه لعنتیه امتحان....
میگفتم....بخدا همه رو بلد بودم...از 10 تا سوال هم 9 تاشو نوشتم..از 9 تا هم 3 تاشو مطمئنم که درست بود..ولی باز هم. . . .(دیگه من روم نمیشه بگم قبول نشدم!!)
حالا فردا بریم دانگاه ببینیم میتونیم مخ این استاد و که خدا ازش بگذره..ولی بهش عقل بده.....آخه یعنی توی اون 6 تا سوال باقی مونده من از هر کدوم .5 هم نگرفتم که قبول شم
این ریاضی دیگه کابوسی شده برای خودش......سال دیگه باید برم یه دوره فشرده کلاس ریاضی..اینجوری نمیشه
ولی این همه تلاش فکر کنم نتیجه بدی هم نداده...همه نمره ها 16--17--18..جز این ریاضیه. . . .******
حالا امتحانات دانشگاه تموم شده تازه امتحانات کلاس کنکور شروع شد...آرزوی یه روز خوابیدن تا ساعت 2 بعد از ظهر حالا حالاها باید رو دلم بمونه..یادش بخیر....دوره بیکاری..ساعت 7 صبح میخوابیدیم..7 شب بیدار میشدیم
حالا جالب اینجاست من فکر میکردم اینبار دیگه این ریاضی و قبول میشم و اون روزی که امتحان و دادیم و میومدیم داشتم دوستم و تو ماشین مسخره میکردم  و میگفتم تو باز هم میگی من قبول نمیشم ،که همچین ییهو زدم به یه ماشین دیگه!!!!البته شما فکر نکنین دس فرمونم بدهاااااا...تو 1 سال و نیم خدارو شکر اولین تصادفمان بوده...به به
ولی 3 روزه اسیر این جانور شدیم دیگه...2 بار بیمه..دو بار صافکاری..یه بار نقاشی...خداااااااااااااااااااااااااااا
تا یادم نرفته ... به ملت بزرگ ایران و خانواده عزیزان از دست رفته (آگاهان میدانند و ظالمان هم که نمیگیرن به جهنم..الهی در آتیش جهنم با بزرگاشون محشور شن) تسلیت میگم و براشون از خدای بزرگ صبر میخوام
تا پست بعدی..شاد پیروز و سربلند باشین


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 13 بهمن 1388
نظرات()   
   
پنجشنبه 8 بهمن 1388  07:00 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

این شعر و امروز وقتی که داشتم به زندگی و . . . فکر میکردم گفتم....تقدیم میکنم به کسی که همه دوسش دارن و عاشقش میشن..ولی اون دیگه عاشق نمیشه و همه رو دوست داره.





  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 8 بهمن 1388  12:51 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه دوستان گل وبلاگی
امیدوارم حالتون خوب باشه
امروز رفتم کتابخونه  با صحنه ای که در عکس مشاهده میکنید روبرو شدم...
منم مشغول عکس گرفتن و خنده.......وقتی دوستم هامون بعد از کیف گذاشتن بیدار شد بهش گفتم هامون تکون نخور زیر آوار گیر کردی
بالاخره همه کتابخونه خندیدن
کلی حال داد..جاتون خالی



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 6 بهمن 1388  11:45 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :10  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic