تبلیغات
مینویسم واسه دله خودم . . . - مطالب دست نوشته ها
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392  11:34 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

روز تقسیم رسید ..
من که تو ارکان آموزش دوران آموزشی و میگذروندم و دوستایی پیدا کرده بودم تونستم برم و از یکی از افسران زودتر از بقیه بپرسم کجا افتادم
گفت رشت ... خیلی خوشجال شدم و دوئیدم سمت خوابگاه ..
چند دقیقه بعد فرمانده اسمامون و برای تقسیم خوند ...
آرش کامران...جاسک !! نگاش کردم و در حالی که لبخندی از روی اطمینان زدم و اونم یه لبخند زد برگه رو گرفتم ...
حتی سریع هم بهش نگاه نکردم..اومدم پیش علا دوستم ..برگرو دیدیم ! جاسک !!!!!!!! یه لحظه خشکم زد ... چطور ممکنه ! مگه میشه ! سریع با همه ی وسایلم دوئیدم سمت ارکان ..دیدیم خطای دید باعث شده بود اسممو اشتباه بخونه !

نمیدونم...شاید قسمت بود یا شاید . . !
به هر حال نمیشه همیشه نیمه خالی لیوان و نگاه کرد...زندگی بخش های خوب هم داره ....میتونیم به فال نیک بگیریم ...
به جنیه های مثبتش نگاه کنیم ..به اینکه 3 ماه از خدمتمون کم میشه ..به اینکه ما تقریبا هر 45 روز 15 روز مرخصی داریم و . .  .
یکی از دوستام که تو دوران اموزشی خیلی با هم بودیم هم باهامه ....

دلم تنگ میشه ...
امیدوارم زیاد سخت نگذره . . .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 30 اسفند 1391  01:27 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

91 هم به سرعت سال های گذشته تموم شد .. جالب اینجاست برای همه زمان زود گذشت..
انگار همین دیروز بود، اونایی که بودن و الان نیستن و در آغوش میگرفتیم و سال نو رو بهشون تبریک میگفتیم
انگار همین دیروز بود سر سفره هفت سین لحظه سال تحویل آروزهایی میکردیم که الان بهشون رسیدیم

91 برای من به اندازه خوبیش بدی داشت و به اندازه بدیش خوبی

خرداد بود که پدر بزرگم فوت کرد ...بدترین اتفاقی که همیشه ازش میترسیدیم و نمیتونستم باور کنم .. هنوزم باور ندارم
پدر بزرگی که 21 سال از عمرم ، کنارش گدشت ... امیدوارم الان هر جا هست جاش خوب باشه ...
دلم اندازه یه دنیا براش تنگ شده ..کاش امسال هم مثه هر سال لحظه تحویل سال کنارمون بود .. کاش امسال هم با دستای خودش بهم عیدی میداد ...

91 قسمت خوب هم داشت.. درسته بدیش خیلی بزرگ بود..اما از خوبیش هم نمیشه گذشت
آبان بود که بعد از 3 سال به رابطه ای که میخواستم برسم ،رسیدم ...بعد از سه سال معنی آرامش و درک کردم...
وجود یه عشق تو زندگی آدم مهمترین چیزه...لحظه های خوب زیاد بود .. خوشحالم که 92 کسی تو زندگیمه که از هر نظر خوبه . دوسم داره و دوسش دارم 3>

چند دقیقه دیگه بهار میاد و همه‌ چیز رو تازه می‌کنه، سال ، ماه ، روزها ، هوا ، طبیعت  ... ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه .. و اون دوستیمونه

سال نو مبارک


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
چهارشنبه 2 اسفند 1391  02:05 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بالاخره روز اعزام فرا رسید..ساعت 8 صبح با هامون دوستم رفتیم حوزه نظام وظیفه تا مشخص شه دقیقا کجا میفتیم...با کلی بدبختی و انواع انتقال استرس از سوی آقایون بالاخره کار یگان اموزشی نیروی دریایی حسن رود (در فاصله 30 دقیقه ای با رشت) درست شد
از استرس هایی که میدادن : همه احتمالا میرن عجب شیر ، حسن رود پر شده همه مشکین شهر ،هیچ جا ظرفیت نداره همه برگردن خونه اردیبهشت بیان، از بعد از عید سربازی میشه 24 ماهه و . . . .
ساعت حدود 12:30 بود که احتمالا سرهنگ یا شاید سروان اسممون و خوند و ما هم سریع راه افتادیم سمت پادگان
اونجا یه سری کارای اداری داشت که انجام شد،بهمون نهار و در آخر هم لباس و وسایل شخصی دادن ... بعدشم گفتن برین شنبه بیاین ( این چند روز هم جز آموزشیمون محسوب شد)
کلا اعزام اسفند معروف به دوره طلاییه...چون از اینور حدودا 25 میایم خونه و تا 13 فروردین در حال استراحتیم ..بعد از عید هم تقریبا 2 هفته میریم و دیگه خداحافظ ! ( خوبه ..راضیم :دی )
از خود پادگان میتونم به آروم بودن جوش...با شخصیت بودن پرسنل و کلا سربازای دیگه اشاره کنم..مثلا در بدو ورود خیلی از سربازی دیگه بهمون خوش آمد میگفتن و این با تصور من که شبیه به فیلم full metal jacket بود خیلی فرق داشت ..البته احتمالا این بخاطر یگان آموزشی ما بود
من و کسایی که مازاد از توع تعجیلی بودن حدود 10 11 نفر میشدیم که همه از رشت یا بهتر بگم استان گیلان بودیم..یکی از ما خیلی تخس (نمیدونم املاش درسته یا نه ! ) بود..در حدی که همه بد نگاش میکردن..از اون آدمای بی ادبه دستمال به دست ! از اونایی که همش تو حرف بقیه بپره ! ( خیلی دلم میخواس ارشد میشدم و هر روز مینداختمش دستشوئی بشوره !)
بین ما فوق لیسانس و دکتر هم کم نیود
تنها چیزی که میترسونتم اینه که بعد از آموزشی بیفتم جنوب کشور !

معمولا پنجشنبه و جمعه هتل بهمون مرخصی میده و سعی میکنم اتفاقات و تو  ادامه مطلب براتون بذارم

آپ دیت پنجشنبه 91/12/17


نظرات()       
چهارشنبه 11 بهمن 1391  04:39 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

از بحران و کشتار در سوریه ، اعتراض در مصر ،جنگ در مالی ،آزمایش های هسته ای کره شمالی و تهدید کره جنوبی مبنی بر رای موافق تحرم ها نسبت به آن کشور  گرفته تا همین ایران خودمون که امروز با بحران ارز ، خودرو ، بیکاری ، وضع بد اقتصادی مردم و مشکلات کارگری دست و پنجه نرم میکنه
تازه خبر کرات دیگر و نداریم ! واقعا جایی هم مثه زمین هست که این همه مردم ، دولت ها و کشور ها با هم در تنش باشن ؟!!!
واقعا جایی هم مثه زمین هست که قیمت جان انسان ها اینقدر نا چیز باشه ؟! این همه جنگ و خونریزی و تهدید ارعاب ؟!
مردم شب و به فکر فردا .فردا رو با استرس آخر ماه و هزاران مشکل دیگه سپری کنن ؟!
زمونه بدی شده ... برای ما بدتر !

با این شرایط حس میکنم کاش مثه انسان های نخستین بودم ! دو تا برگ لباسم بود ...صبا میرفتم شکارو شبا کنار آتیش تو غار میخوابیدم....زندگی مثه علف خودرو ،بدون خودروی 8 میلیونی دیشب و 17 میلیونی امروز ! بدون دق دقه !!!! بدون اختلاف طبفاتی .. بدون آرزوی هسته ای شدن قبیله ..بدون تحریم ...بدون هیچی ! آره هیچی !

کاش دنیای ما پر بود از صلح و دوستی ، بدون این نظام پیچیده اقتصادی ... پر از آرامش ...کاش هیچ کدوم از این حرفا فقط یه رویا نبود !

یاده یکی از آهنگای سیاوش قمیشی افتادم

جهانی رو تصور کن که توش زندان یه افسانس

جهانی رو تصور كن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خود كامه،بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور كن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه،پر از تكرار و آبادی

تصور كن اگه حتا تصور كردنش جرم

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

تصور كن جهانی رو كه توش زندان یه افسانس

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس . . .




  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 بهمن 1391
نظرات()   
   
شنبه 7 بهمن 1391  03:54 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بعضی حرفا از بعضیا برا گرفتن حالت تا آخر شب کافیه
اونایی که تا دیروز ادعای عشق داشتن ..عاشق ترین آدم این شهر بودن امروز عاقل شدن و ما شدیم دیوونه !! هه .. جالبه
یه نوشته ای میخوندم که خیلی هم بی ربط نیست : "آنکه میتواند انجام میدهد و انکه نمیتواند انتقاد میکند"
به حساب هیچ میذارم ... من ...
از طعنه جاهلان نخواهم ترسید/از خنده این زمانه خواهم خندید
 
بقول حسین پناهی ...
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم




  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 9 آبان 1391  12:24 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

فصل تازه ای تو زندگیم شروع شد
روزایی و میگذرونم که سه سال آرزوشو داشتم ...روزایی که پر از آرامش ، محبت و   . . .هست
با کسی هستم که مسبب ساخت این وبلاگ شد ..کسی که همه ی دنیامه .....
کسی که برا خوشبخت کردنش ...خوشحال بودنش از هیچی نمیخوام کم بذارم ...
حوشحالم سه سال تلاشم ...سه سال عذابم . و سه سال دوس داشتنم کم کم داره نتیجه میده
همه چی آرومه ..من چقد خوشبختم . . . .

پ.ن 1 : رفتیم و یه دور کامل آرشیو این سه سال و خوندم ..... چقدر سخت گذشت ..... هه ...
هیچوقت اون روای سخت و فراموش نمیکنم .. فراموش نمیکنم که چه به سختی همه چیز درست شد ... فراموش نمیکنم و قدر این داشتن و میدونم ...


  • آخرین ویرایش:جمعه 12 آبان 1391
نظرات()   
   
شنبه 1 مهر 1391  12:43 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

همیشه 31 شهریور یادِ آهنگ تابستون کوتاهه "زد بازی" میفتم و معمولا تموم روز زمزمش میکنم
تابستون رفت سرما تنمو افتاده کرد...
متنفرم از ته دل من از اول مهر ...
تابستون کوتاهه..منو تو میتونیم پیشه هم بمونیم . . .

تابستون امسال زیاد برام تابستون نبود...نه مسافرتی..نه گردشی ...
از یه طرف همش درگیر کلاس های کنکور ارشد بودم و از یه طرفم کم و بیش درگیر پروژه های ترم آخر....بقیه وقتمم که خونه بودم و داشتم درس میخوندم...
فقط شبا 2 3 ساعت بیرون میرفتم.....
اما با همه ی اینا تابستون امسال برام با همه ی تابستونا فرق داشت ...دوسش داشتم
ممممم...دلم برا اون بچه های بدبختی که امشب زود خوابیدن تا فردا صبح زود بیدار شن میسوزه.... واقعا بعد از 3 ماه ولگردی صبح ساعت 7 بیدار شدن و رفتن به مدرسه برام بدترین شکنجه بود .... با بدبختی به مامانم التماس میکردم تورو خدا..فقط 5 دقیقه بذار بخوابم .... انگار 50 دقیقه بود .. !!!
یادم باشه یه پست بذارم و خاطرات دبستان و تعریف کنم....

چه زود گذشت . . .



نظرات()   
   
شنبه 25 شهریور 1391  11:33 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

آقای راننده ...آقای راننده..یالا زبن تو دنده..برو به سمت تهرون..میخوام تلویزیون ...
من مییییییشم همکاره مجری ..همدم و همراه مجری
میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش..برا بچه ها داریم برنامه خوش ....

کاش الانم مثه بچگیامون میگفتیم و میخندیدیم و شاد و سرخوش بودم....نه غصه ای بود و نه جر بحثی !!!
یکی از بهترین فیلمای زندگیم کلاه قرمزی و پسر خاله ست..
فیلمی که هر دفه بدون استثنا آهنگشو گوش میدم ناخواسته بغض میکتم ....
یاده بچگیامون بخیر.. نه سی دی بود نه چیزی...فقط یه فیلم "وی اچ اس " بود که برا کپی کردنشم بابا باید از یکی ویدئو میگرفت ...به هم وصل میکرد و یه بار از اول تا اخر فیلم میذاشت بره تا مثلا کپی شه ..
بجز فیلمایی که از کلوپ میگرفتم ، فیلمایی که خودم داشتم همه ی زندگیم بود...تقریبا هر چند روز یه بار میدیدمشون !!
دزد عروسک ها..شنگول و منگول...کفش پرنده...کلاه قرمزی و پسرخاله و . . . . .

هنوز به اونجا نرسیدم که بگم حاضرم همه زندگیمو بدم و برگردم به دوران بچگیم....چون حوصله دوباره تا اینجا رسیدن و ندارم ...اما دوس دارم چند روزی برگردم به 6 7 سالگیم
به روزایی که از پنجره طبقه اول پریده بودم تو حیاط و یه هفته نمیتونستم راه برم...
یا روزایی که برای مرگ خرگوشم دو روز گریه کردم و براش مراسم خاکسپاری برگزار کردم
یا مثلا روزی که خواستم برا لاک پشتم نهار خوبی درست کتم . 10 تا تخم مرغ و کلی کاهو رو پخش کردم تو حیاط ..
(البته بعدش تا 10 سال بهم گفتن که لاک پشتت فرار کرده که بعدا فهمیدم فراریش دادن .. آقا غلام بیچاره :(  )
کوچیک تر که بودیم چقد دنیامون بزرگ تر بود ...
برای یه دریا رفتن از ساعت 5 صبح بیدار میشدم و کلی ذوق داشتم ...
خوش به حال کلاه قرمزی که هیچوقت بزرگ نشد ....
یاده همه روازی بچیگمون بخیر ...


                                          



نظرات()   
   
دوشنبه 7 آذر 1390  05:29 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بر طبق عادت دو سال قبل حتما برای محرم باید یه پست میذاشتم
سلام..امیدوارم حالتون خوب باشه..محرم هم اومد..خیلی هم زود اومد..اصلا نفهمیدم چطور این یه سال گذشت . .
هر سال که میگذره اون شور و حال گذشته در بین مردم از بین میره..یادمه وقتی بچه بودم حتی اونایی هم که زیاد اعتقاد نداشتن به احترام امام حسین لباس مشکی میپوشیدن..یا کمتر آرایش میکردن...هیئت های عزاداری مثل الان نبود..این همه چشم و هم چشمی نبود....این همه کل کل روی تیغه های علم نبود....هیئت ها با یه پرچم ساده یا حسین میگفتن هیئتیم....مثل الان نبود که هر هیئتی پرچمِ بزرگ تر و خوشگل تر داشته باشه احساسِ غرور کنه...
کل کل رو صدای بلند تر و طول صف و خیلی چیزای دیگه نبود... بعبارتی تو این مسائل فخر فروشی نداشتیم !!
صحنه ای که از دوران بچگیم تو محرم یادمه عزاداری ها خیلی مخلصانه تر بود . . .
نمیدونم بقیه شهر ها هم اینجوریه یا فقط رشت اسیر این بازیا شده ؟! من که هیچوقت محرم جز رشت جایی نبودم ُنخواستم باشم . .
جالب اینجاس برای منم که خیلی این ده روزُ دوست دارم حال و هوا مثه همیشه نیست !!!  نمیدونم مشکل از کجاست ..


حسین بیشتر از آب، تشنه ی لبیك بود اما افسوس كه بجای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند و در عجبم از مردمی که  خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و آنگه بر حسینی می گریند که آزاد زیست و آزادانه مرد. دکتر علی شریعتی



فکر حسین....راه حسین جز تلاش برای زندگی بهتر ، آزادی و . .  نیست
کاش به اونجایی برسیم که مثله امام حسین یک ساعت زندگی کردن با عزتُ با هیچی عوض نکنیم
تو این شبا اگه به یادم افتادین برام دعا کنین اون چیزی که به صلاحمه برام اتفاق بیفته . . .

سعی میکنم تا اخر محرم یه پست دیگه  بذارم...موفق باشین ....


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 7 آذر 1390
نظرات()   
   
شنبه 9 مهر 1390  03:16 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام....
امروز بعد از حدود یک ماه رفتم تو پنل مدیریت و با کلی کامنت مواجه شدم ..فقط میتونم از اونایی که تو این مدت منو فراموش نکردن تشکر کنم....خیلی وقت بود میخواستم پست بذازم اما موضوعی به ذهنم نمیرسید یا تنبلی میکردم !
شایدم اون قدیما زندگیم یه جور دیگه بود که دم به دقیقه پست میذاشتم !
تو این مدت اونقدر اتفاقای جور واجور تو زندگیم افتاد که تولده وبلاگمم یادم رفت ! (اولین پست وبلاگم)
یادش بخیر ..چه دورانی بود !!
قبل همین پست یه اعتراف نوشتم ...میخوام یه اعتراف دیگه هم بکنم !! و اونم اینه که چرت گفتم :دی همچین عادتم نبود ....بووود ولی بیشتر نبود ! بیخیال !
تابستونم که تموم شد ! دوباره درس و دانشگاه ! ولی بهتره ..آدم یه جا مشغوله و از بیکاری و  زندگیه تکراری به دوره !
همین چند خط و که نوشتم کلی فکر کردم !! یادمه اون موقع وقتی مینوشتم چند خط از پستمو حذف میکردم تا مختصر و مفید شه !....
خیلی دلم میخواد هر چی که تو ذهنم میاد و بنویسم ..! ولی متاسفانه یا خوشبختانه خیلی عوض شدم ! شایدم اوضاع فرق کرده !
بازم مرسی از اونایی که کامنت میذارن ....ببخشید از اینکه دیر به دیر آپ میکنم  ..دوستون دارم


  • آخرین ویرایش:شنبه 7 آبان 1390
نظرات()   
   
دوشنبه 13 تیر 1390  01:12 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

یه سال که از رفتنش بگذره تازه میفهمی فرق عشق و عادت و !!

از اعتراف بدم میاد.. ولی ...
باشه میگم.... عادت بود ... دیوونه بازی بود ... مسخره بود...
به چیزی میخواستم برسم که فایده ای نداشت !!!
ولی خوشحالم .. چون خیلی تجربه بود
توو اون یه سال و نیم خیلی چیزا یاد گرفتم....

خیلی خوشحالم برای اتفاقایی که دوست داشتم بیفته و نیفتاد ...و برای اتفاقایی که دوست نداشتم بیفته ولی افتاد !!!

عشق ادم را داغ می کند و دوست داشتن ادم را پخته می کند.... هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود....


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 14 تیر 1390
نظرات()   
   
یکشنبه 7 فروردین 1390  07:44 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

امروز بعد از دو سال همه چی تموم شد ..!!
اینقدر تموم شده بود و از نو شروع شد که سنگ شدم این وسط!!
مهم نیست....
مهم اینه که من تونستم و خیلیا هنوز درگیرشن....
حیفه دو سال عمرم که حروم شد...!! مشکلی نیست.....من اسمشو میذارم تجربه !

بعضی وقتا اتفاقات اونجوری که ما دوست داریم پیش نمیاد..این صلاحه خداست ..من الان درک میکنم !! الان بهش رسیدم که چرا خیلی از چیزا اوکی نمیشد..دسش درد نکنه...خدا رو دوس دارم اندازه بزرگی خودش

پ.ن :
یکی میگه
همیشه از خوبی های دوستت یه دیوار بساز.
اگه یه روزی بدی دیدی, فقط یه آجر کم کن..... بی انصافیه که دیوار رو خراب کنی.
ولی من میگم اگه دیدی بدیاش بیشتر از خوبیاش بود با یه لگد بزن و خراب کن این دیوار و !!! دیوار خراب با چند تا آجر کم به چه درد میخوره ؟؟!!!! چون معتقدم یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه




  • آخرین ویرایش:شنبه 9 مهر 1390
نظرات()   
   
دوشنبه 1 فروردین 1390  02:04 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

سلام ...سال نو مبارک..امیدوارم سال خوب پر از شادی و سلامتی در پیش داشته باشید
هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از ارزش ها، خواسته ها، علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی.
از چند روز پیش میخواستم مثل سال گذشته اتفاقات 89 و بررسی کنم ولی نشد !
89 برام زیاد جالب نبود..از اول تا خرداد...بعد تابستون با خاطرات بد و خوبش ....مهر که کارشناسی قبول شدم....تا دی باز هم بد بود تا اینکه یه جا به خودم اومدم و دیدم فایده نداره برای مسائل بی ارزش خودم و ناراحت کنم....از دی به بعد شدم آرش 2 سال پیش....
یه سری کار هایی کردم که نباید میکردم.....رفتار هایی کردم که دوست نداشتم و بیشتر از اینکه خودم باشم یکی دیگه بودم...تظاهر کردم !!! ولی خب..برام عادت شدن....
نمیدونم منظورم و میرسونم یا نه !....به هر حال ببخشید..دوست  ندارم بیشتر از این بازش کنم !
امیدوارم دهه نود دهه آزادی و آبادی برای کشور عزیزمون باشه... این مهم فقط و فقط به دستای ما به انجام میرسه که امیدوارم یه روز به خودمون بیایم
جای همه اونایی که سال گذشته بیگناه از بین ما رفتن خالی...
به عبارتی همه شنگولیم و همه چی عالیه..فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه .!

نوروز مبارک


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 فروردین 1390
نظرات()   
   
جمعه 15 بهمن 1389  09:46 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

شاید یه فیلم...یه موزیک..یا حتی یه نوشته باعث بهم ریختنه شما بشه....خیلیا میگن چرا همه ی پستای وبلاگت بوی نا امیدی و غم میده..خب کجا بنویسم ؟؟
دو زن .. نمیدونم دیدین یا نه....من این فیلم و سال 77 دیده بودم....سال هایی که سینمای ایران با وجود پتاسیلی که داره دیگه به خودش ندید...فیلم های انتقادی و مستقل ساخته میشد.... گفتم فیلم مستقل یاده جعفر پناهی با " آفساید"ش افتادم.....الان  توی کدوم سلوله ؟؟ کجای دنیا قراره فستیوال برگزار کنند و به احترامش یه صندلی خالی بذارن ؟؟ ای خدا ..!
"دوزن"..ساخته تهمینه میلانی فریاد  زن های درد کشیده این کشور..مادر سینمای ایران....
یادمه اون سال ها که این فیلم و دیده بودم چیزه زیادی ازش متوجه نمیشدم.... اما الان داغونم کرد...نه که خیلی احساسی باشم...نه.....ولی دلم برای کشورم..برای زناش...برای این بی عدالتی...میسوزه !
چرا قوانین مرد سالارانه حتی حق طلاق و از خانوما میگیره و به مردا اجازه چند همسری میده ؟؟
چرا اجازه تحصیل...ازدواج...مسافرت و در مسخره ترین حالت ممکن بیرون رفتن از خونه با مرد ٍ ؟ چرا ؟؟
شاید من توی شهر و خونوادم از این مسائل اصلا ندیدم..ولی هست !! باور کنید..هنوز هم  توی این کشور که تا چند دهه الگوی تموم کشور های همسایه بود هست... آره ..هنوزم توی خیلی از شهرا زن یه کالاست..زن یه کلفته که باید بچه داری کنه و غذا بپزه !!
نیکی کریمی : آقای قاضی من یه انسانم...روح دارم... شخصیت من داره خورد میشه..طلاق میخوام
 قاضی : دلایل شما برای طلاق کافی نیست
با خودم گفتم چه خوش خیالی دختر..در این کشور تنها چیزی که مهم نیست روح و ارزش انسانه !!!!
میخوام بگم فمنیزم ولی میترسم..چون دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم !!!
غیرت....یعنی ناموست و کسی نبینه....یعنی خانومت آزاد نباشه....یه وقت فکر نکنید غیرت یعنی صبح تا شب کار کردن برای رفاه حال خونوادت....غیرت یعنی سربلندیشون....غیرت یعنی با سیلی صورت و سرخ نگه داشتن  !!!!!
هه.. آره...از دیده بعضیا غیرت اینه....
سخته ....میدونم از درون بعضی وقتا خورد میشی..ولی باید ساکت باشی.... چون منو تو حق نداریم توی آزادی های شخصیشون دخالت کنیم.... همون طور که تو دوست نداری تا اونا این حق و داشته باشن !!!
شاید بتونی تمام قوس های بدن زن و تسخیر کنی..ولی دلش و نمیتونی !!
به امیده روزی که فرق بی بند و باری و آزادی و بدونیم....فرق غیرت و مرد سالاری مشخص شه ..!!
موفق و پیروز باشید


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 13 تیر 1390
نظرات()   
   
چهارشنبه 29 دی 1389  06:11 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران



نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست
تصور کن یه مرد و با چشمای خیس
نمیخوام نباید توو شعرم به تو جسارت کنم
نباید حسه عشق و تعبیر به اسرات کنم
شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت
اگر چه میشکنه اون دله سبز و سپیدارت
واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود
ولی تو پنجره باشه و تمومه دیوارت
ببخشید که بوی زخم چرکینم و
ضجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه
سکوت سردو پر از انبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای
باز برای بدرقه م با اون لباس گلنارو
 دلخوشم کنی با یه دروغه مصلحتی
که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود
صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی
بمونه این آخرین غزلم برای افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبزت و
به یادگار میبرم امشب خدا نگه دارت

هر چی لبه تو دنیاست مجیز تورو میگن
تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هر چی دسته توو حسرته دامنه توٍ
تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر
تعبیره یه خوابی که تو ذهن خستست
اون آخرین در  نجاتی که همیشه بستست
تو یه تکرار خسته ای که فقط یک باره
وحدت اون درد هایی  که بی شماره
شعره که خونه تو حسرتت لخته میشه
آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن
تمامه واژه ها رو توو ذهنت دغدغه کن
واسه کسی که خرابه عمری زیره آوارت
آخرین جمله همینه..خدا نگه دارت

شاهین نجفی

لینک آهنگ از یوتوب


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 5 بهمن 1389
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :10  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...