چهارشنبه 9 دی 1388  11:02 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش کامران

سلام به همه دوستان گلم..این مطلب و از وبلاگ یکی از دوستان بسیار گلم که امروز خبر آپش و بهم داده بود گرفتم و براتون گذاشتم..واقعا داستانه قشنگ و  تاثیر گذاریه..
ببینین کی من باید یکی از این نامه ها براش بنویسم و بذارم از این دنیا برم!!!!

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


بقیه در ادامه مطلب


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


نظرات()   
   
دوشنبه 14 دی 1388 12:28 ب.ظ
سلام من همون پسرم که ازت کمک خواستم . آرش رفتم . گفتم اونم قبول کرد ولی گفت از آدمای سمج بدش می یاد (منظور به من)
داداش ممنون
امیدوارم که به عشقت برسی واقعا 20 هفته گذشت ؟مگه کجا رفته که 20 هفته دیگه می یاد ؟در هر صورت ممنون
بازم ازت تشکر می کنم .
هامون::.
شنبه 12 دی 1388 11:44 ب.ظ
با عرض سلام خدمت رفیقه گلم...امیدوارم که همه ی عشق های زندگی اینجوری به هم نرسن..امیدوارم که عاشق و معشوق با هم سالهای سالها زندگی شادی داشته باشن...وبلاگ قشنگی هم داری عزیزم..امیدوارم شما و همه ی ما به عشق هامون برسیم..
فعلا
بابای بای
پاسخ آرش کامران : قربونت عزیزم
شنبه 12 دی 1388 01:35 ب.ظ
من از اسم دروغی خوشم نمی یاد وقتی آدم درباره ی تو انتقاد می کنه اینطوری می کنی اگه حرفه بدی می زنم بگو ...
تو هم فکر کن که شاید من قصدی دارم شاید این طوری سبک شی و وقتی از دست اون دیروز یا پری روزی عصبانی هستی سر من خالی نکنی. ( نمی دونم این کارا برای چییییه ؟)
.....
....
...
..
.
پاسخ آرش کامران : نه عزیزم
ولی خب من چی کار کنم
همش قاتی میکنم..باید فکر کنم کی کدوم هست
حالا تو یه ناشنی برای خودت بذار
مثلا بذار **
جمعه 11 دی 1388 06:30 ب.ظ
راستی d یعنی چی ؟
پاسخ آرش کامران : خنده
جمعه 11 دی 1388 05:43 ب.ظ
5 مین وقتشو بگیرم داداشش نمی گه چی کارش داری ؟وقتی زنگ در را بزنم ؟
پاسخ آرش کامران : من که عزیزم اونجا نیستم ببینم شرایط چه جوریه
نیستم ببینم رابطه تو با اونا چه جوریه
یه چیزی و بهونه کن
نمیدونم.یه ذره هم باید ابتکار عمل داشته باشی دیگه
فقط من میتونم بهت بگم که بری و حرفتو بزنی..چون از همه چیز بهتره...بقیش با خودته
موفق باشی
اسمت هم نگفتی
جمعه 11 دی 1388 04:51 ب.ظ
سلام
به حرفت گوش کردم و مثل یه مرد جلو رفتم خونه ی ما ته گوشه و خونه ی اونا اول کوجه . فکر نمی کردم امروز که جمعه است تنها بیرون بیاد رفتم جلو سلام کردم و اون جواب داد رنگم پرید صدام می لرزید تا اومد که ...
موبایلش زنگ خورد زود رفت اون دست و از اون ور کلاس . آخه نگاه کن تا آدم خودشو آماده می کنه باید موبایلش زنگ بخوره .
پاسخ آرش کامران : خب دیگه
همین که اراده کردی و رفتی خودش یه چیزه
ببین قبول دارم خیلی سخته
ولی تو میتونی....
برو بگو میخواستم 5 مین وقتتو بگیرم......اول حرفانو توی یه کاغذ بنویس و از حفظ بهش بگو
تو میتونی..
اسمت چیه؟
جمعه 11 دی 1388 01:44 ب.ظ
سلام
گفتی بگم رفتم جلو
فکر می کنی چی شد سلام کرد و رفت کلاس
پاسخ آرش کامران : یعنی چی؟؟؟؟
پنجشنبه 10 دی 1388 08:38 ب.ظ
راستی گفتی از خودم چند سال بزرگتر من اردیبهشت رفتم 17 تو هم 20 به نظرم حرفت درست و منطقی است اگه بتونم که نمی تونم
پاسخ آرش کامران : میتونی..تو فقط بخواه
تو ذهنت بگو من میتونم....به لحظه ای فکر کن که رفتی و بهش گفتی
هر چی به لحظات بد فکر کنی همون برات به حقیقت تبدیل میشن....
فکر تو به اوضاع و احوالت تبدیل میشه..اینو با خودت بگو
منم برام سخت بود....بخدا وقتی داشتم میگفتم صدام میلرززید..ولی گفتم..گفتم و خودم و خلاص کردم..باورت میشه من با یه دختره دوست بودم که از یه پسره خوشش می اومد خودش رفت بهش گفت..الان نمیدونی چقدر همدیگرو دوست دارن که
برو بگو
پنجشنبه 10 دی 1388 07:17 ب.ظ
وای دارم دیونه می شم هم همسایمونه هم داداشش دوستمه .
پاسخ آرش کامران : برو بهش بگو..نترس
بگو من همه چجیو درک میکنم
گفتم مثه یه مرد بیام و حرفامو بزنم
پنجشنبه 10 دی 1388 07:12 ب.ظ
ولی به نظرت ...
پاسخ آرش کامران : بنظرم چی؟؟؟؟
پنجشنبه 10 دی 1388 06:47 ب.ظ
از راهنماییت ممنون آرش
پاسخ آرش کامران : خواهش میکنم عزیزم
پنجشنبه 10 دی 1388 05:55 ب.ظ
سلام
من یه پسره سوم دبیرستانی هستم .
از خواهر دوستم خوشم آمد ه چی کار کنم؟
وبلاگتم قشنگه
Mer30
پاسخ آرش کامران : حرفه من حتما درست نیست
ولی اگه عاشقش شدی درکت میکنم چه حالی داری..حتی اگه مناسبت هم نباشه
سعی کن با یه بزرگ تری که درکت میکنه و ازت فقط چند سال بزرگتره یه مشورتی هم بکنی
بنظره من برو خیلی منطقی و بدون بچه بازی حرفتو بزن
بهش بگو تو میتونی قبول کنی یا نکنی
به نامه و اینا هم فکر نکن
یه بار پا بذار روی همه ترس و غرورت
یا آره یا نه...ولی برای همیشه راحت میشی...و هیچ وقت هم افسوس نمیخوری که چرا نگفتم..بیخودی هم اعصابتو خورد نمیکنی
مرگ یه بار ..شیون هم یه بار
خبرش و بهم بده
موفق باشی عزیز
مهسا-بدون شرح
پنجشنبه 10 دی 1388 11:37 ق.ظ
سلام.وبلاگ خیلی خوبی دارید
موفق باشید.
پاسخ آرش کامران : مرسی مهسا جان
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic