چهارشنبه 2 اسفند 1391  03:05 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بالاخره روز اعزام فرا رسید..ساعت 8 صبح با هامون دوستم رفتیم حوزه نظام وظیفه تا مشخص شه دقیقا کجا میفتیم...با کلی بدبختی و انواع انتقال استرس از سوی آقایون بالاخره کار یگان اموزشی نیروی دریایی حسن رود (در فاصله 30 دقیقه ای با رشت) درست شد
از استرس هایی که میدادن : همه احتمالا میرن عجب شیر ، حسن رود پر شده همه مشکین شهر ،هیچ جا ظرفیت نداره همه برگردن خونه اردیبهشت بیان، از بعد از عید سربازی میشه 24 ماهه و . . . .
ساعت حدود 12:30 بود که احتمالا سرهنگ یا شاید سروان اسممون و خوند و ما هم سریع راه افتادیم سمت پادگان
اونجا یه سری کارای اداری داشت که انجام شد،بهمون نهار و در آخر هم لباس و وسایل شخصی دادن ... بعدشم گفتن برین شنبه بیاین ( این چند روز هم جز آموزشیمون محسوب شد)
کلا اعزام اسفند معروف به دوره طلاییه...چون از اینور حدودا 25 میایم خونه و تا 13 فروردین در حال استراحتیم ..بعد از عید هم تقریبا 2 هفته میریم و دیگه خداحافظ ! ( خوبه ..راضیم :دی )
از خود پادگان میتونم به آروم بودن جوش...با شخصیت بودن پرسنل و کلا سربازای دیگه اشاره کنم..مثلا در بدو ورود خیلی از سربازی دیگه بهمون خوش آمد میگفتن و این با تصور من که شبیه به فیلم full metal jacket بود خیلی فرق داشت ..البته احتمالا این بخاطر یگان آموزشی ما بود
من و کسایی که مازاد از توع تعجیلی بودن حدود 10 11 نفر میشدیم که همه از رشت یا بهتر بگم استان گیلان بودیم..یکی از ما خیلی تخس (نمیدونم املاش درسته یا نه ! ) بود..در حدی که همه بد نگاش میکردن..از اون آدمای بی ادبه دستمال به دست ! از اونایی که همش تو حرف بقیه بپره ! ( خیلی دلم میخواس ارشد میشدم و هر روز مینداختمش دستشوئی بشوره !)
بین ما فوق لیسانس و دکتر هم کم نیود
تنها چیزی که میترسونتم اینه که بعد از آموزشی بیفتم جنوب کشور !

معمولا پنجشنبه و جمعه هتل بهمون مرخصی میده و سعی میکنم اتفاقات و تو  ادامه مطلب براتون بذارم

آپ دیت پنجشنبه 91/12/17

هقته اول :
روزای اول خیلی سخت گذشت ..انگار واحد محاسبه زمان تو اون نقطه از زمین با همه جا فرق داشت .. سختیه اصلیش برای من نداشتن موبایل بود
صبح ساعت 4 بیدار میشیم و تا ساعت 5 بعد از ظهر درگیر برنامه ها هستیم
هم دوره ای های ما همه از لیسانس تا دکترا و بچه های پزشکی بودن
چند روز اول نظافت سلف به منو یه سری دیگه از بچه ها خورده بود....اونجا به گروهان ما میگفتن دانشجو ...یعنی کلا همه مارو آقای دانشجو صدا میکردن
نسبت به دیپلمه ها خیلی به ما احترام میذاشتن ....
چند روز آخر هفته هم شدم تایپیست و از 7 صبح به جای دوییدن توی ارکان میگذروندم.روز آخری هم با بچه های وظیفه کادری که آموزشی و تموم کردم فوتبال دستی بازی کردم...
کلا داره خوش میگذره ..شب موقع خواب خیلی میخندیم..راحت مرخصی ساعتی میگیریم..آخر هفته ها اگه پست نداشته باشیم مرخصی داریم ..خیلیا موبایل دارن. از هفته های بعد بهتر هم میشه ..کم کم دارم به هتل بودن اون پادگان ایمان میارم
روز دوم یه سرباز قدیمی اومده بود و به ما آنکارد کردن و باقی چیزارو یاد میداد..گفت هر وقت فرمانده میاد تو خوابگاه اولین نفر یا هرکی زودتر دیدش باید با صدای بلند بگه بایست خوابگاه...یا به عبارتی بایست بکشه...از اونجایی که منم اول بودم وقتی فرمانده اومد داخل بایست کشیدم..فرمانده گفت از نو ..منم چه میدونستم وقتی میگه "از نو" یعنی کافیه...دومین بار با صدای بلند تر بایست کشیدم بازم همون و گفت ..منم قک کردم شاید باید بلندتر بگم ..داد زدم و گفت آقا وقتی میگم از نو یعنی کافیه....خندید و رفت .. تا چند روز سوژه کرده بودیم و میخندیدیم ...

هفته دوم:
خب برای سومین بار اومدیم مرخصی ..هفته ی خوبی بود..خیلی زود گذشت ...شاید از بیرون هم زودتر ...خوش میگذره ..خصوصا اینکه منم شدم تایپیست و از رژه رفتن و باقی کارا معافم ...
روزای خوبی میگذره تو هتل..از طبقه دوم قشنگ به دریا اشراف کامل داریم..وقت بیکاری با بچه های میگیم و میخندیم..گل یا پوچ بازی میکنیم..دیروز که بعضیا داشتن اتل متل توتوله هم بازی میکردن...بیکاری با ادم چه کارایی میکنه
فکر کنم بهترین پادگان دنیا باشه ..!
چند تا اتفاق جالب هم افتاد...
دیروز که داشتم میرفتم تو اتاق تایپ..سوت زنان در و خیلی محکم باز کردم ...فرمانده کل گردان پشت در داشت لباس عوض میکرد..در و کوبیدم بهش و چند قدم اینور اونور شد ...نزدیک بود 48 ساعت برام بازداشتی بنویسه که خدارو شکر بخیر گذشت
چند تا خاطره دیگه هم هست که به وقتش مینویسم حتما


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic