تبلیغات
مینویسم واسه دله خودم . . . - چهار شنبه سوری من
چهارشنبه 26 اسفند 1388  01:47 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بوم...بوم...بوم
سلام...امیدوارم بر پا داشتن  این سنت بزرگ ایرانیان به همه خوش گذشته باشه و همه به نحو احسنت در اجرای اون کوشیده باشن تا مبادا عده ای حتی در خواب بفکر از بین بردنش باشن
تمامی اتفاقاتی و که امروز برم  افتاد بصورت تیتر وار براتون تعریف میکنم
_ ساعت 6 با دوستام و حاج خانومه یکیشون برای رفتن به گلسار که یکی از مناطق شلوغ در چهار شنبه سوری در رشت هست حرکت کردیم
_جو به شدت امنیتی مثل سال های گذشته به شدت احساس میشد
_ توی یکی از خیابون که واقعا میتونم با خط مقدم جبهه مقایسه کنم کم مونده بود به غلط کردن بیفتیم...اکلیل سرنج پشته اکلیل سرنج
_ توی همون خیابون حدود 100 نفر در دو طرف جمع شده بودن و شعار های سیاسی میدادن که با حمله گاردیا متفرق شدن..از شانس ما ، ما هم موقع فرار به یه کوچه بن بست خوردیم
_ بر خلاف سالیان گذشته که عده ای زیادی که سر اون خیابون جمع میشدن پلیس همه رو از همون اول متفرق میکرد و اجازه تجمع نمیداد
_ رفتیم یه خیابون دیگه...اونجا هم خیلی شلوغ بود...آتیشی روشن بود ..من خیلی از سال ها هم شده بود که از روی آتیش نمیپریدم..ولی امسال بخاطر رو کم کنی هم شده پریدم و اون شعره معروف و خوندم
_کلا  اون منطقه از بالا تا پایین پر بود از مردمی که میخواستن بگن سنت مارو نمیشه به هیچ قیمتی از ما بگیرین
_ یه جایی بودیم و داشتیم چیپس سیخی میخوردیم که دیدیم یه پلیس با باتوم ماشین هایی رو که بوق میزدن به شدت میزد..حتی در یه مورد راننده و از ماشین پیاده کرد..واقعا تاسف آوره
_فحش و بی احترامی از سوی پلیس که پشت هم..نمیدونم چی باید بگم
_ ساعت 10 بود که از اونجا اومدیم بیرون و در راه خونه بودیم که دیدیم توی یه کوچه آتیش روشن کردن و همه مشغول دست و رقص بود ما هم رفتیم به جمعیت اضافه شدیم
_ عده ای که در حال رقص بودن مست بودن از نوع ناجورش!!!!جالب اینجا بود که خیلی هاشون برای یکی از حسینه های همون خیابون بودن!!!ایشالاه روزی سر براه شن و متوجه شن هر چیزی و باید تا حد مجازش خورد..برای همین رغبت رقص و به اصطلاح با اونا یکی شدن نبود..یه گوشه واستادیم و فقط دست زدیم
_ نمیدونم چرا عده ای تا این حد با شادی این ملت مشکل دارن
_ساعت حدود 11:30 بود که یه پلیس و یه سرباز برای متفرق کردن اومدن که چون جمعیت حاضر بیشتر بود مجبور به عقب نشینی شدن...نکته جالب اینجا بود که وقتی احساس خطر کردن و داشتن میرفتن همه پلیس و تشویق میکردن و نکته خنده دار این بود که یکی از میون جمعیت پرید و یکی زد توی سر سرباز بیچاره!!!!
_ پلیس محترم هم جواب تشویق جمعیت و داد و رفت و بعد از 10 دقیقه با کلی گارد ویژه و لباس شخصی برگشت...ما هم فرار
_ اومدیم از یه کوچه بیایم بیرون که یه لباس شخصی دیدم.( نمیدونم چه حقی داره ؟؟).منم گفتم حاجی از کدوم طرفی برم؟؟؟گفتم اینا که حالشون دسته خودشون نیست..الان دیدی به باتوم پیاده کرد روی ماشین ما..حالا بیا درست کن!!!
دیدم بهم میگه از  اون طرف برو..میگم آقا من اینوری کار دارم..میگه احمق الان صلاح به اینه از اینور بری!!البته شعور عده ای بر ما سال هاست که  مشخص شده و انتظاری نداریم..خب عقده دارن..باید یه جایی خالی کنن دیگه!!!!!!
_ ساعت 12 بود که برگشتیم خونه
_ اینم خطاب به خودم میگم که اگه چند سال دیگه خوندم افسوس چیزی و نخورم و اونم این که آرش تو امشب ثابت کردی که عاشقی....یادت باشه از چی گذشتی و فقط با خودت میگفتی اون اون اون..و اون بی معرفت



بقیه در ادامه مطلب





نظرات()   
   
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:50 ق.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should
also pay a quick visit this weblog on regular basis to obtain updated from most recent
news update.
katy5padilla1.snack.ws
جمعه 13 مرداد 1396 06:23 ق.ظ
Very quickly this web page will be famous amid all blogging visitors, due to it's
fastidious content
BHW
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 06:21 ب.ظ
You can definitely see your enthusiasm within the article you write.
The arena hopes for more passionate writers such as you
who are not afraid to say how they believe.
All the time go after your heart.
zahra
جمعه 28 اسفند 1388 03:28 ق.ظ
okkkk
zahra
پنجشنبه 27 اسفند 1388 03:00 ق.ظ
are baba bekhoda invari hastam
are dige hala inshaalllah sale dige
rastii bazam aks bezarrrrr
zahraa
چهارشنبه 26 اسفند 1388 08:52 ب.ظ
Salam
na baba man iinvari hastam valii chon ye moshkeli pish omad (mesle hamishe) nashood beram biroon
hade aghal be to khosh gozasht
inshallah 100 sal be in sala
پاسخ آرش کامران : are kheili khub bud
age mziashtan behtar ham mishod
ishalah sal dg edehei vahshi nabashan k b hamamnoon khosh begzare
مهسا
چهارشنبه 26 اسفند 1388 08:27 ب.ظ
مهسا
چهارشنبه 26 اسفند 1388 08:26 ب.ظ
داداش امشب اساسا خیلی خوشحالم م م م.نمی دونم چرا....
امیدوارم کسی تا شب نزنه تو ذوقم م م .توام دعا کن.
پاسخ آرش کامران : ااا
چه خوب
ایشالاه کسی نمیزنه
تا ابد شاد باشی عزیزم:d
چهارشنبه 26 اسفند 1388 08:25 ب.ظ
بله بله....چه جالب..............منم آپم بیایاااااااااااااااااااااا.نیای.....
دوباره می گم.بیا.
پاسخ آرش کامران : alan shoma???
مهسا
چهارشنبه 26 اسفند 1388 06:40 ب.ظ
سلام داداشی چطوری؟؟؟؟
بالاخره عزممو جزم کردم کامپیوترو جم و جور کردمو اومدم نت......
عکساتو دیدم مثل اینکه حسابی خوش گذشته هاااااااااا.(جای من خالی)
شاید امشب آپ بذارم معلوم نیست.
پاسخ آرش کامران : سلام
مرسی عزیزم
آفرین.....
آره..خوش گذشت..البته اگه یه قهوه افتخار میدادم و باهام میخوردن بیشتر خوش میگذشت که ندادم دیگه..بعدا پشیمون شدم!!!!!
رها
چهارشنبه 26 اسفند 1388 06:37 ب.ظ
بازم اووولللللل

پاسخ آرش کامران : یادم باشه یه شکلات بگیرم ئاست رها
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر