پنجشنبه 19 شهریور 1388  07:42 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش کامران

سلام

ساعت 7:45  بعد از ظهر روز 19 شهریور هست..اااا.چه جالب.امروز روز تولد داییمه..کلا همه خونواده ما شهریوری هستن...از داداشم گرفته تا داییم ...بعد من..اخریش هم که مامانم

تازه یه 1 ساعتی میشه از خواب بیدار شدم...از دسته این سریال لاست...امروز تا ساعت 10 صبح نشستم سژن دومش هم تموم کردم...اومدم برم بگیرم بخوابم که دیدم مامانم داره میره بیرون...گفتم کجا؟؟؟؟؟..گفت :خرید....از دهنم پرید بهش گفتم می خوای من ببرمت...گفت بیا ببر....حالا من کلی با بی حالی میگم مامان من تا الان بیدار موندم...میگه :خب این یه ساعت هم روش..بالاخره  بردمش خرید

تو ماشین نشسته بودم داشتم آهنگ بی خدا حافظی رضا صادقی و به یاده یکی از دوستان بی معرفتم گوش میدادم که دیدم یه خانومه محترمی ...با شوهرش اومد جلو فروشگاه...چند بار با موبایلش به یکی زنگ زد..بر نداشت...منم حسه فضولیم گل کرد ببینم داستان چیه؟ آهنگ کم کردم و به صورتی که برای اونا جلب توجه نکنه به حرفاشون گوش دادم.....

بقیه در ادامه مطلب

بعد خانومش تلاش کرد که موفق شد..گفت:گوش..و گوشی داد به آقا...آقا هم با لحنه طلبکارانه میگه آقا ما جلو در فروشگاهیم..کجایی پس...بعدش هم زیر لب دو تا قحش نثارش کرد...بالاخره پسره اومد....بنده خدا پسره ساده ای بود...گویا گوشی مرد رو یه جا پیدا کرده و 2 روز دستش بوده و برده تعمیرش هم کرده(تا جایی که من فهمیدم 10 تومن داده برای تعمیر) و منوش هم فارسی کرده......این دو زوج خوشبخت هم بی کار ننشستند و توی این 2 روز با زنگ زدن اینو کلافه کردن...البته من فکر نمی نم که پسره میخواسته گوشی برداره..وگرنه خاموشش میکرد...ولی بردن گوشی برای تعمیر هم جای بس تامل داره..بالاخره گوشی رسید دسته صاحبش ...مرده هم که انگار طلب داره ....با یه لحن عامرانه ای با جوانک بدبخت حرف میزنه...نه تشکری..نه.....!!!!!!!!(عجب روزگاری شده....بقول مامان بزرگم ..پسره باید گوشی و می نداخت تو سطل زباله و به همچین ادمی نمی داد...)

حالا پسره داشته با دستاش حرف میزد...یعنی دستاش و تکون میداد...که یه دفعه صاحب گوشی دستش و دید و گفت این شماره ها چیه رو دستت نوشتی؟؟؟؟؟حالا بهش میگه این که شماره خواهر منه...زنش هم میگه اینم شماره منه....البته مرده خالی بسته بود..شماره خواهرش نبود...حالا تیکه کلامه این بدبخت.."به امام حسین بود"..هر یه خط در میون میگفت به امام حسین..به امام حسین....یه تیکش هم گفت من با دهن روزه که به شما دروغ نمیگم...حانومه جوابشو داد گفت از حلوا شکری گوشه لبت معلومه!!!!!!!

بالاخره اینا دعواشون شد سره اینکه چرا دو خودشو مخفی کرده ..پسره هم که همون طرفا کار میکرد رفت یه دوستشو اورد...اونم برای اینکه مردم جمع نشن اینارو برد توی مغازه....منم  از بس خسته بودم نرفتم...وگرنه به بهونه یه چیزی میرفتم تو مغازه ته توی این داستان و در میاوردم که شما هم مثه من متوجه شید داستان چی بود.....

بعد از 10 دقیقه 3 تایی اومدن بیرون..گویا صاحب گوشی اون 10 تومن پول تعمیر گوشی هم به پسره نداد گفت اینم باشه برای کاره اشتباهی که کردی و بدون اجازه گوشی و بردی دادی تعمیر...پسره هم گفت منم واگذار میکنم به خدا....اونا رفتن...بعد از چند دقیقه مامان اومد....ما هم برگشتیم خونه

ساعت حدود  12:20 بود که من گرفتم خوابیدم .. و ساعت 6:45 بیدار شدم و الان هم که در خدمت شما هستم و دارم اتفاقه نه چندان جالب امروز براتون مینویسم...بعدش هم که با فرزین و هامون برم مراسم شب احیا..به به...امشب هم فکر کنم سینه زنی باشه برای حضرت علی..آخ جون

موفق باشید......سید آرش کامران..ساعت 8:55  بعد از ظهر 19 شهریور

در ضمن خاطرات منو موشی (قسمت دوم) بعد از اینکه اومدم براتون میذارم...حدود ساعت 1--2


  • آخرین ویرایش:جمعه 20 شهریور 1388
نظرات()   
   
roya
پنجشنبه 19 شهریور 1388 09:32 ب.ظ
سلام آرش جان.
التماس دعا.
یادمان باشد،سر سجاده ی عشق جز برای دل دوست هیچ دعایی نکنیم.
پاسخ آرش کامران : محتاجیم به دعا رویا جان
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات