تبلیغات
مینویسم واسه دله خودم . . .
جمعه 18 دی 1394  04:13 ق.ظ

خیلی دلم میخواد دوباره شروع کنم به نوشتن توی این وبلاگی که هر روز تار عنکبوت بیشتر و بیشتر ازش بالا میره ..
دلم برا اینجا تنگ شده بود ، امشب به طور اتفاقی دوباره یادش افتادم 
یادش بخیر .... دوران جوونی ما هم توی این بازیا گذشت و باعث شد امروز یه لبخند به گوشه لبمون بیاره
شاید دوباره نوشتم .. ادعایی تو هیچی نیست .. اگه مینوسم فقط و فقط برای دل خودمه و بس . . .


  • آخرین ویرایش:جمعه 18 دی 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 بهمن 1392  03:52 ب.ظ

بعد از مدت ها دلم خواست دوباره بیام و پست بذارم .
شابد برای درگیری فکری زیادی که دارم . فکر میکردم بیشتر طول بکشه سربازی و البته سخت از این ! اما به لطف جبهه بابا و 3 ماه کسری منطقه ، کل خدمت من به 11 ماه ولی در جاسک خلاصه شد.
روزای خوب زیاد داشتیم و گاهن از سوی سرپرست یگان دانشجویی جناب سعیدی نیا خیلی اذیت شدیم .
ولی با بچه ها خیلی خاطره داشتیم . نیما چوکامی . محمد علی گل آفتاب . میثاق محمد زاده . ساسان محمدی . خشایار گودرزی و یونس تیموری و هادی و علیرضا و . . . .
با چند نفر دوست دارم برای همیشه ادامه بدم و دوست بمونم . مخصوصن نیما که واقعن دوست داشتنیه

قبل از سربازی میری کما و وقتی تقسیم میشی بازم کما و بعد از مرخصی کما و حتا وقتی هم تمومش می کنی باز هم کمای کار و درس و ازدواج بیخیالت نمیشه
قراره فوق و بگیریم و بعدن اگه شد از ایران بریم . مشکلات زیادی جلوی رامونه که امیدوارم با صبر و پشتکار همه رو حل کنیم .
حرف و درد و دل زیاده حوصله کم !


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 بهمن 1392
نظرات()   
   
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392  11:34 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

روز تقسیم رسید ..
من که تو ارکان آموزش دوران آموزشی و میگذروندم و دوستایی پیدا کرده بودم تونستم برم و از یکی از افسران زودتر از بقیه بپرسم کجا افتادم
گفت رشت ... خیلی خوشجال شدم و دوئیدم سمت خوابگاه ..
چند دقیقه بعد فرمانده اسمامون و برای تقسیم خوند ...
آرش کامران...جاسک !! نگاش کردم و در حالی که لبخندی از روی اطمینان زدم و اونم یه لبخند زد برگه رو گرفتم ...
حتی سریع هم بهش نگاه نکردم..اومدم پیش علا دوستم ..برگرو دیدیم ! جاسک !!!!!!!! یه لحظه خشکم زد ... چطور ممکنه ! مگه میشه ! سریع با همه ی وسایلم دوئیدم سمت ارکان ..دیدیم خطای دید باعث شده بود اسممو اشتباه بخونه !

نمیدونم...شاید قسمت بود یا شاید . . !
به هر حال نمیشه همیشه نیمه خالی لیوان و نگاه کرد...زندگی بخش های خوب هم داره ....میتونیم به فال نیک بگیریم ...
به جنیه های مثبتش نگاه کنیم ..به اینکه 3 ماه از خدمتمون کم میشه ..به اینکه ما تقریبا هر 45 روز 15 روز مرخصی داریم و . .  .
یکی از دوستام که تو دوران اموزشی خیلی با هم بودیم هم باهامه ....

دلم تنگ میشه ...
امیدوارم زیاد سخت نگذره . . .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 30 اسفند 1391  01:27 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

91 هم به سرعت سال های گذشته تموم شد .. جالب اینجاست برای همه زمان زود گذشت..
انگار همین دیروز بود، اونایی که بودن و الان نیستن و در آغوش میگرفتیم و سال نو رو بهشون تبریک میگفتیم
انگار همین دیروز بود سر سفره هفت سین لحظه سال تحویل آروزهایی میکردیم که الان بهشون رسیدیم

91 برای من به اندازه خوبیش بدی داشت و به اندازه بدیش خوبی

خرداد بود که پدر بزرگم فوت کرد ...بدترین اتفاقی که همیشه ازش میترسیدیم و نمیتونستم باور کنم .. هنوزم باور ندارم
پدر بزرگی که 21 سال از عمرم ، کنارش گدشت ... امیدوارم الان هر جا هست جاش خوب باشه ...
دلم اندازه یه دنیا براش تنگ شده ..کاش امسال هم مثه هر سال لحظه تحویل سال کنارمون بود .. کاش امسال هم با دستای خودش بهم عیدی میداد ...

91 قسمت خوب هم داشت.. درسته بدیش خیلی بزرگ بود..اما از خوبیش هم نمیشه گذشت
آبان بود که بعد از 3 سال به رابطه ای که میخواستم برسم ،رسیدم ...بعد از سه سال معنی آرامش و درک کردم...
وجود یه عشق تو زندگی آدم مهمترین چیزه...لحظه های خوب زیاد بود .. خوشحالم که 92 کسی تو زندگیمه که از هر نظر خوبه . دوسم داره و دوسش دارم 3>

چند دقیقه دیگه بهار میاد و همه‌ چیز رو تازه می‌کنه، سال ، ماه ، روزها ، هوا ، طبیعت  ... ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه .. و اون دوستیمونه

سال نو مبارک


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
چهارشنبه 2 اسفند 1391  02:05 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بالاخره روز اعزام فرا رسید..ساعت 8 صبح با هامون دوستم رفتیم حوزه نظام وظیفه تا مشخص شه دقیقا کجا میفتیم...با کلی بدبختی و انواع انتقال استرس از سوی آقایون بالاخره کار یگان اموزشی نیروی دریایی حسن رود (در فاصله 30 دقیقه ای با رشت) درست شد
از استرس هایی که میدادن : همه احتمالا میرن عجب شیر ، حسن رود پر شده همه مشکین شهر ،هیچ جا ظرفیت نداره همه برگردن خونه اردیبهشت بیان، از بعد از عید سربازی میشه 24 ماهه و . . . .
ساعت حدود 12:30 بود که احتمالا سرهنگ یا شاید سروان اسممون و خوند و ما هم سریع راه افتادیم سمت پادگان
اونجا یه سری کارای اداری داشت که انجام شد،بهمون نهار و در آخر هم لباس و وسایل شخصی دادن ... بعدشم گفتن برین شنبه بیاین ( این چند روز هم جز آموزشیمون محسوب شد)
کلا اعزام اسفند معروف به دوره طلاییه...چون از اینور حدودا 25 میایم خونه و تا 13 فروردین در حال استراحتیم ..بعد از عید هم تقریبا 2 هفته میریم و دیگه خداحافظ ! ( خوبه ..راضیم :دی )
از خود پادگان میتونم به آروم بودن جوش...با شخصیت بودن پرسنل و کلا سربازای دیگه اشاره کنم..مثلا در بدو ورود خیلی از سربازی دیگه بهمون خوش آمد میگفتن و این با تصور من که شبیه به فیلم full metal jacket بود خیلی فرق داشت ..البته احتمالا این بخاطر یگان آموزشی ما بود
من و کسایی که مازاد از توع تعجیلی بودن حدود 10 11 نفر میشدیم که همه از رشت یا بهتر بگم استان گیلان بودیم..یکی از ما خیلی تخس (نمیدونم املاش درسته یا نه ! ) بود..در حدی که همه بد نگاش میکردن..از اون آدمای بی ادبه دستمال به دست ! از اونایی که همش تو حرف بقیه بپره ! ( خیلی دلم میخواس ارشد میشدم و هر روز مینداختمش دستشوئی بشوره !)
بین ما فوق لیسانس و دکتر هم کم نیود
تنها چیزی که میترسونتم اینه که بعد از آموزشی بیفتم جنوب کشور !

معمولا پنجشنبه و جمعه هتل بهمون مرخصی میده و سعی میکنم اتفاقات و تو  ادامه مطلب براتون بذارم

آپ دیت پنجشنبه 91/12/17


نظرات()       
یکشنبه 29 بهمن 1391  05:26 ب.ظ

سربازی ...
بالاخره ما هم رفتنی شدیم...بعد از چند تا نامه نگاری و اینور و اونور موفق به دریافت "تعجیل" شدم تا زمان اعزامم از اردیبهشت به اسفند منتقل شه
راستش بنا به دلایلی اینجوری بهتر شد ... بیخود 2 ماه از عمرم نمیگذره ...
رفتم تا برگه اعزامم و بگیرم و دیدیم کدم خورده آزاد ...خیلی خوشحال شدم .... کد معمولی نیست ...
کد ازاد یعنی روز اعزام مشخص میشه آموزشی کجا میفتی...
تا اینجا این دومین شانسم بود ..امیدوارم سومی هم درست شه و من همین دوروبر ....و در بهترین حالت نیرو دریایی بیفتم


2 سال از عمرم میگذره ..امیدوارم دو سال دیگه وقتی این مطلب و میخونم خوشحال باشم ... خونوادم،دوستام و همه آدمای خوبی که الان دارمشون پیشم باشم
سعی میکنم خاطرات سربازی و بنویسم و مثه همه ی مطالبی که  قبلا نوشتم و الان ، وقتی میخونمشون گاها ناراحت یا خوشحال میشم خاطره شه


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 2 اسفند 1391
نظرات()   
   
سه شنبه 24 بهمن 1391  07:03 ب.ظ

من با استعداد بودم . یعنی هستم .

بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم .

یا یک چیز دیگر .

ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟

یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته ‌اند ، بند کفش بسته‌ اند ، سیفون کشیده‌اند ...

دست‌هایم را حرام کرده‌ام .

همین‌طور ذهنم را...!          " چارلز بوکوفسکی "


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 11 بهمن 1391  04:39 ب.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

از بحران و کشتار در سوریه ، اعتراض در مصر ،جنگ در مالی ،آزمایش های هسته ای کره شمالی و تهدید کره جنوبی مبنی بر رای موافق تحرم ها نسبت به آن کشور  گرفته تا همین ایران خودمون که امروز با بحران ارز ، خودرو ، بیکاری ، وضع بد اقتصادی مردم و مشکلات کارگری دست و پنجه نرم میکنه
تازه خبر کرات دیگر و نداریم ! واقعا جایی هم مثه زمین هست که این همه مردم ، دولت ها و کشور ها با هم در تنش باشن ؟!!!
واقعا جایی هم مثه زمین هست که قیمت جان انسان ها اینقدر نا چیز باشه ؟! این همه جنگ و خونریزی و تهدید ارعاب ؟!
مردم شب و به فکر فردا .فردا رو با استرس آخر ماه و هزاران مشکل دیگه سپری کنن ؟!
زمونه بدی شده ... برای ما بدتر !

با این شرایط حس میکنم کاش مثه انسان های نخستین بودم ! دو تا برگ لباسم بود ...صبا میرفتم شکارو شبا کنار آتیش تو غار میخوابیدم....زندگی مثه علف خودرو ،بدون خودروی 8 میلیونی دیشب و 17 میلیونی امروز ! بدون دق دقه !!!! بدون اختلاف طبفاتی .. بدون آرزوی هسته ای شدن قبیله ..بدون تحریم ...بدون هیچی ! آره هیچی !

کاش دنیای ما پر بود از صلح و دوستی ، بدون این نظام پیچیده اقتصادی ... پر از آرامش ...کاش هیچ کدوم از این حرفا فقط یه رویا نبود !

یاده یکی از آهنگای سیاوش قمیشی افتادم

جهانی رو تصور کن که توش زندان یه افسانس

جهانی رو تصور كن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خود كامه،بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور كن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه،پر از تكرار و آبادی

تصور كن اگه حتا تصور كردنش جرم

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

تصور كن جهانی رو كه توش زندان یه افسانس

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس . . .




  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 بهمن 1391
نظرات()   
   
شنبه 7 بهمن 1391  03:54 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

بعضی حرفا از بعضیا برا گرفتن حالت تا آخر شب کافیه
اونایی که تا دیروز ادعای عشق داشتن ..عاشق ترین آدم این شهر بودن امروز عاقل شدن و ما شدیم دیوونه !! هه .. جالبه
یه نوشته ای میخوندم که خیلی هم بی ربط نیست : "آنکه میتواند انجام میدهد و انکه نمیتواند انتقاد میکند"
به حساب هیچ میذارم ... من ...
از طعنه جاهلان نخواهم ترسید/از خنده این زمانه خواهم خندید
 
بقول حسین پناهی ...
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم




  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 1 دی 1391  12:35 ب.ظ

یلدا امسال با تموم یلدا های زندگیم فرق داشت...
یلدای 91 با عشقم گذشت ...دوسش داشتم ....شب خوبی بود ...
به 3 تا یلدایی که از سال 88 تا به دیروز گذشت فکر میکنم میبینم خدا چقدر مارو دوست داره که همه چیزو خیلی حساب شده تا به اینجا درست کرد ...
تا همین جایی که الان عشقمو بهم داده ...

تنها نتیجه ای که میشه گرفت اینه که صبور باشیم و به حکمت خدا راضی ...اون بهترین و در درست ترین زمان برامون پیش میاره ...
بقول یکی از دوستام زندگی ما مثه یه پازله...باید صبر کنیم و ببینیم خدا چه جوری اون و برامون میچینه ...
لازمه انتهای خوب ، خوب بودن ماست ...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 5 آذر 1391  05:10 ب.ظ

حیفم اومدم حداقل یه پستم برا محرم نذارم..
امسال هم طبق روال سال های گذشته به عزاداری گذشت..اگرچه بعضیا با نظراتشون و بی احترامی به عقاید ناراحتم کردن ...
 فکر نمیکنم آدم مذهبی باشم ...اصولا به آدم خوبی بودن اعتقاد دارم ، حالا با دین یا بی دین...هدف خوب بودنه..
اما  از بچگی امام حسین و خیلی دوس داشتم .. همیشه برام سنبل یه آدم خوب که زیر بار حرف زور نرفت بوده....
خوشحالم که این دهه برام مثه خیلیای دیگه دهه خوشگذرونی نبود...
امیدوارم عزاداری امسالمون قبول باشه ... امیدوارم خدای نکرده یه لحظه از روی ریا و خود نمایی عزاداری نکرده باشیم ... نگاهمون یه لحظه از رو گناه نبوده باشه
امشب هم شام غریبانه ...خیلی خستم ... اما عاشق این خستگیم ...
دهه اول تموم شد...
                                  چقدر زود گذشت ...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 9 آذر 1391
نظرات()   
   
جمعه 26 آبان 1391  06:09 ب.ظ

این روزا نه حوصله دنبال کردن اخبار و دارم و نه بالا پایین رفتن قیمت دلار برام جالبه
نه آینده ایران فکرم و مشغول میکنه نه جنگ نه تحریم و نه . . . .
این روزا فقط به زندگی آیندمون...به عشقم و حرفامون فکر میکنم...
به اینکه 2 سال دیگه همه ی این دوریا و سختیا تموم میشن...
به اینکه 7 ماه دیگه همدیگرو میبینیم...
دلم میخواد به همه ی اونایی که میگن هر کسی که با عشق ازدواج کرد موفق نبود ثابت کنم اینجوری نیست ..
دلم میخواد به همشون ثابت کنم عشق به کنار هم بودن نیست... عشق فقط رمانتیک بازی و شمع روشن کردن نیست..عشق اعتماد و همدلی و یک عمر آرامشم هست ....
و اینکه من آسون بدست نیاوردمش تا آسون از دسش بدم ...آسون به هم نمیرسیم تا آسون همدیگرو از دست بدیم....
دوست دارم اولین و آخرین عشقم . . . . .


شایداین نوشته ها برا خیلیا که الان میخونن جالب نباشه... شاید حالتون از این همه دوس داشتن ها بد شه ... اما این منی که الان اینجا هستم 3 سال و گدروندم ... نه کم نه زیاد ...
روزایی بود که میومد اینجا و پستایی میذاشتم پر از گله و شکایت ..... اما به لطف خدا ...تقدیر...قسمت ... نمیدونم ...همه ی اون روزا تموم شدن و من به چیزی که میخواستم رسیدم . . . .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 9 آبان 1391  12:24 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

فصل تازه ای تو زندگیم شروع شد
روزایی و میگذرونم که سه سال آرزوشو داشتم ...روزایی که پر از آرامش ، محبت و   . . .هست
با کسی هستم که مسبب ساخت این وبلاگ شد ..کسی که همه ی دنیامه .....
کسی که برا خوشبخت کردنش ...خوشحال بودنش از هیچی نمیخوام کم بذارم ...
حوشحالم سه سال تلاشم ...سه سال عذابم . و سه سال دوس داشتنم کم کم داره نتیجه میده
همه چی آرومه ..من چقد خوشبختم . . . .

پ.ن 1 : رفتیم و یه دور کامل آرشیو این سه سال و خوندم ..... چقدر سخت گذشت ..... هه ...
هیچوقت اون روای سخت و فراموش نمیکنم .. فراموش نمیکنم که چه به سختی همه چیز درست شد ... فراموش نمیکنم و قدر این داشتن و میدونم ...


  • آخرین ویرایش:جمعه 12 آبان 1391
نظرات()   
   
جمعه 28 مهر 1391  12:09 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش کامران

حوصله نوشتن ندارم ... فقط کپی پیست میکنم از یه آف !!

بازم شب حمعه شد

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ!!
ﺟﺎﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﻋﺸﻘﺶ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﺵ ﻣﯿﺎﺩ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩِ ﺑﺎ ﻣﺮﺍﻣﺘﻮﻥ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻦ
ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮔﻞِ ﻟﺒﺨﻨﺪﺗﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﺮﺳﯿﻦ . . .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 1 مهر 1391  12:43 ق.ظ
نوع مطلب: (دست نوشته ها ،) توسط: آرش کامران

همیشه 31 شهریور یادِ آهنگ تابستون کوتاهه "زد بازی" میفتم و معمولا تموم روز زمزمش میکنم
تابستون رفت سرما تنمو افتاده کرد...
متنفرم از ته دل من از اول مهر ...
تابستون کوتاهه..منو تو میتونیم پیشه هم بمونیم . . .

تابستون امسال زیاد برام تابستون نبود...نه مسافرتی..نه گردشی ...
از یه طرف همش درگیر کلاس های کنکور ارشد بودم و از یه طرفم کم و بیش درگیر پروژه های ترم آخر....بقیه وقتمم که خونه بودم و داشتم درس میخوندم...
فقط شبا 2 3 ساعت بیرون میرفتم.....
اما با همه ی اینا تابستون امسال برام با همه ی تابستونا فرق داشت ...دوسش داشتم
ممممم...دلم برا اون بچه های بدبختی که امشب زود خوابیدن تا فردا صبح زود بیدار شن میسوزه.... واقعا بعد از 3 ماه ولگردی صبح ساعت 7 بیدار شدن و رفتن به مدرسه برام بدترین شکنجه بود .... با بدبختی به مامانم التماس میکردم تورو خدا..فقط 5 دقیقه بذار بخوابم .... انگار 50 دقیقه بود .. !!!
یادم باشه یه پست بذارم و خاطرات دبستان و تعریف کنم....

چه زود گذشت . . .



نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :13  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...